|
گفته بودند اگر
تب ز سر شاخهء احساس بیفتد به
زمین
اسب حیران
بهار دل و این قافله کی میآید
گفته
بودند در این غایت میخانه
نه مست از
می ناب
بلکه از
عشق تو بر بستر هر مستی دل میآید
هر کجا دل
به کسی
داده دلی
در ره عشق
گوهر از
اشک سحر گیرد و رنگ از رخ گُل میآید
من چنان
عاشق
رویت شده
ام دلبر من
که سپهر
دلم از قافلهءجان چه جوان میآید
فاش گویم
که به
میخانه
یکی جرعهء می نوشیدم
جرعه چون
جرعه می مست چرا میآید؟
رخت از تن
بفکن
جان به تن
جانان زن
تو ببین
جان و من و یار چنین شنگ چرا میآید؟
نقشی از
روی
تو من بر
زده ام بر دل و این آب روان
کین عجب
نیست که نقش رخت از پیش به دل
میآید
نوید اخگر
|