گل
ماهور با شنیدن نوعی موسیقی برگهاش میریزه
داستان
کوتاه
نوید اخگر
دوستی و صمیمیتمان از
دبیرستان شروع شده بود،از خصوصی ترین زوایای زندگی هم با خبر بودیم، سهراب
نوزده سالش بود که عاشق یاسمن شده بود، توی مسیر دبیرستان او را دیده بود
من و سهراب هر دو عاشق
شعر و ادبیات بودیم و یاسمن نوازنده بسیار ممتازی بود، از کوچکی نزد پدرش
موسیقی آموخته بود
سهراب میگفت:
نت هاش مثل ترکش تیری در
هنگام نواختن به قلبم میخوره، اذیتم میکنه، سعی میکنم در موقع نواختنش اشکهام
رو نبینه، احساس غریبی در تمام روحم میدوه، سعی میکنم احساسم را نفهمه،گاهی با
زور یک لبخند مصنوعی سعی میکنم بر آنچه در درونم میگذره سر پوش بگذارم ولی مگه
میشه، او نت هاش رو دونه به دونه هجه میکنه و توی دامن احساسم میگذاره و تو
میمانی و انبوهی اشک های ریخته و نریخته
نمی دونم آیا این درسته
یا نه ، میگن گل ماهور با شنیدن نوعی موسیقی برگهایش
میریزه. خودم امتحان نکردم و ندیده ام ولی یک احساس غریب به من میگه
که بعید نیست،آیا روح انسان هم مثل گل ماهور با شنیدن
نوعی موسیقی و شعربه یک چنین حالتهائی میرسد؟ وقتی آهنگهاش رو گوش میکنم
یک چنین احساسی در درونم رشد میکنه، بعضی وقتها واقعا پر پر میشم، دیگه اشکهام
دست خودم نیست
یاسمن هیچوقت نشان نمی
داد که به سهراب علاقه مند است بیشر با من شوخی میکرد و میخندید و سر بسر
میگذاشت، زمان چقدر سریع میگذشت، هنوز انقلاب نشده بود سهراب قصد داشت که به
اروپا برود و به من هم مرتب تذکر میداد که دوست دارد من هم با او همراه شوم،
پدر من مایل به رفتنم به خارج نبود، یک روز که یاسمن را دیدم گفتم سهراب
میخواد بره اروپا و به من هم تاکید میکنه که باهاش برم. یاسمن سرش رو بزمین
انداخت و وقتی بلند کرد چشاش پر از اشک بود
چند سال اولیه توی اروپا
خیلی زود گذشت ارتباطمان با یاسمن نیز قطع شده بود یک روز یک نفر خبر آورد که
یاسمن دبیر یکی از دبیرستانهای دخترانه شده و ادبیات درس میدهد و کلاس خصوصی
موسیقی هم داره
انقلاب شد من و سهراب سری
به ایران زدیم و چند ماه هم بیشر دوام نیاوردیم ، آخوند ها همیه چیز رو قبضه
کرده بودند و کشت و کشتار هم جریان داشت، یک روز یک نفر خبر آورد که یاسمن را
گرفتند و زندانی شده خیلی سعی کردیم که براش کاری بکنیم نمی دانستیم به چه جرمی
میگفتند کلاس موسیقی دایره کرده
یاسمن 27 ساله بود که از
زندان آزاد شده بود و باز میشنیدیم که کلاس موسیقی دایر میکنه و شعر وادبیات
بصورت خصوصی تدریس میکنه ، روزی در یکی از شبهای شعر سهراب دختر خانمی که چند
تا از شعر های قدیمی سهراب رو از حفظ بود او رو ملاقات میکنه و شعر ها رو براش
میخونه، چند تا از اون شعر ها شعر هایی بودند که سهراب برای یاسمن نوشته بود و
هیچ جا هم چاپ نشده بود. سهراب میپرسه این شعر ها رو از کجا بدست آورده، مرجان
میگه که معلمش یاسمن در ایران این ها را میخونه و روش موزیک هم گذاشته
مرجان میگه که یاسمن
همیشه از عشقش به پسری صحبت میکرده که از پیشش رفته و وقتی مرجان از یاسمن
میپرسه که چرا کسی دیگه ای رو برای زندگی پیدا نکرده و یا نمی کنه ، یاسمن آه
میکشه و میگه اگه میتونستم
سهراب تصمیم گرفت که با
یاسمن تماس بگیره ولی به هر دری میزد نمی شد ولی چون نمی تونست به ایران برگرده
امکان پیدا کردن یاسمن هم آسون نبود
یک روز یک نفر خبر آورد
که 4 تا پاسدار یاسمن را توی خیابون میگیرن و به یکی از خونه های امن منتقلش
میکنند و چند روز بهش تجاوز میکنند و بعد هم جسدش رو توی خیابون پیدا میکنند
عابری گفته بوده کف دست
یاسمن با خود کار قرمز نوشته شده بود گل ماهور با شنیدن نوعی موسیقی برگهاش
میریزه.
نوید اخگر
مارس 2008 سوئد
استکهلم