ا
نازنین دور آشنای نزدیک اسماعیل وفا با سلام و درود
امیدوارم خوب باشی و هرم شعله های وجود شاعرانه ات اشعار سرشاری را چون آتش
مهیا پیگیر بر پیکر ارتجاع مذهبی از انواعش کشد.
شعر
زیر را یکی از خوانندگان سایت برایم فرستاده و نوشته که این شعر را بدین خاطر
برای شما میفرستم که با خط فکری شما همخوانی دارد و از من خواسته آنرا درج کنم
، وی نوشته است که این شعر به تازگی توسط اسماعیل وفا نوشته شده است . من و ما
بعنوان تنها یک پرنسیپ کاری چون بدون اجازه نویسنده و شاعر هیچوقت دست به
انتشار مطلبی که دیگران میفرستند نمیزنیم حیفم آمد در
نادرویش زمانی که به اصطلاح نویسندگان و هنرمندانی به صیغه رسمی علی خامنه ای و
ارتجاع اسلامی در میآیند نظیر خانم الهه و فریبا هشترودی آنرا بدون جواب بگذارم
مخصوصا آن بیتی را که گفته است
دانم زهنر نیست فراتر آری در میهن من
ولیک دانم باری
از شعر و خطابه بر نیاید
کاری الا که به همسایگی رگباری
اسماعیل گرامم آیا این اشعار توست؟ واگر این طور هست اجازه نشر آنرا در سایت
اینترنتی من که همواره با همیاری دوستان اداره شده میدهی؟
با
سپاس از تو برایت طول عمر و سلامت آرزو مندم
نوید اخگر
5
آگوست 2007 سوئد استکهلم
جواب
شاعر مبارز اسماعیل وفا یغمائی به نوید اخگر
نوید عزیز
سلام فراوان و آرزو های خوب برای شما آرزو میکنم.
این
شعر را من سرودم و افتخار میکنم در سایت شاعر و هنرمند مبارز و ضد ارتجاعی چون
شما درج شود
زنده و پایدار باشی
اسماعیل
6
آگوست 2007
navid aziz
salam faravan va arzouhay
koub baray shoma arezo mikonam
in sher ra man sourodeham va
eftekar mikonam dar sit sher va honarmand mobarez va zed ertejai chon shoma
darj shavad.
zendeh va paydar bashy
esmail
شعر
مورد نظر در ذیل درج گشته است.
گاهی ست که مرگ، معنی آزادی است ویرانی تن،نهایت
آبادی ست
آمیخته گاه اشک غم با شادی ست وقتی که به مرگ زنده رسم رادی است
***
در زیر طناب دار این خنده ی شا د در ثانیه ی
آخر قبل از میعاد
گو چیست بجز نشان پیروزی داد در مطلق دین پناهی
استبداد
***
درموسم خامشی دهان وا کردید با مرگ حیات خویش معنا
کردید
از نقد حیات آنچه پیدا کردید یکباره
نثار گام فردا کردید
***
شد آینه، رویتان، به هنگام سفر تا خلق کند به چهره ی خویش
نظر
این خنده که بشکست ز جلاد کمر یعنی که شکوه خلق باشد
برتر
***
شیخان به خر مراد خوش مینازند بر خون و سرشک مردمان
میتازند
پیش از همه لیک کاشف این رازند در بازی آخر،
بخدا میبازند!
***
سی سال گذشت و دارها از پس دار برسینه ی پور و دخت مردم
رگبار
ای شیخ نگاه کن تو در آخر کار مرگ از تو به شرم و
زندگانی بیزار
***
دانم زهنر نیست فراتر آری در میهن من
ولیک دانم باری
از شعر و خطابه بر نیاید
کاری الا که به همسایگی رگباری