|
|
حاج آقای بحرالعلومداستانی بقلمنوید اخگرتوضیحاین کتاب در قبل از قیام 1357 نگاشته شده و در سه نوبت تنها در خارج کشور به چاپ رسیده است و از چند سال قبل بر روی اینترنت معرفی گشته است
تاریکی بر همه جا و همه چیز سایه مرگ افکنده بود ، فریاد ناهنجار ظلمت از حنجره جغدی علی کوچولو را هراسان میکرد برای اولين بار بود که علی صدای جغد را اينجا ميشنيد. فکر میکرد که جغد ها فقط در روستای آنها خانه دارند و هرگز به شهر نميآيند. ولی امشب ، ولی امشب با کمال تعجب صدای جغد را ميشنيد که به شهر آمده است و در نزدِکی خانه آنها فریاد ميکشيد. علی کوچولو بار ها از مادرش پرسيده بود که چرا جغد مثل ديگر پرنده ها آواز نميخواند و تنها در شبها فرياد ميکشد؟ مادرش هميشه از دادن جواب درست به علی سرباز زده بود. اصلا او مایل نبود راجع به جغد با علی حرف بزند پیش خود فکر میکرد که صحبت راجع به این حیوان بد شگون است. علی رو به مادرش کرد و پرسيد: ننه صدای جغد را ميشنوی؟ ننه علی مُرددانه به چشمهای علی کوچولو که با دلهره خاصی به وی خيره شده بود نگريست و تمامی حواس خود را در گوشهايش متمرکز کرد و ناگهان صدای جغد را شنيد. ننه علی زير لب مرتب دعا هائی را زمزمه ميکرد و دور علی و دور خودش و دور اطاق چند بار فوت کرد و گفت: " خدا نکنه ننه جغد بالای پشت بوم کسی بشينه وجيغ بزنه ولی خوب ، بحمدالله اين دفعه بخير گذشت." علی کوچولو پرسيد: "چی چی بخیر گذشت ننه؟" ننه علی گفت: " خوب شد که صداش رو از دور شنيدم با هفت آيت الکرسی و سه بند جادو بستمش." اونوقتها که علی و خانواده اش هنوز به شهر نيآمده بودند، خيلی وقتها علی از خودش پرسيده بود که چرا مردم اينقدر از جغد بدشان ميآيد ولی هيچگاه به جوابی که بتولند خودش را با آن قانع کند نرسيده بود تا اینکه از ده به شهر آمدند. و باز جغدی که مدتها در ذهن علی گم شده بود دوباره در نزديکی خانه آنها فرياد ميکشيد. علی در عالم کودکانه خودش از تمام صحبت هائی که در مورد جغد شنيده بود هراس عجيبی احساس ميکرد. بد ترين حادثه برای او از دست دادن مادرش بود. علی با خودش فکر ميکرد اگه ننه ام بميره انوقت من روز ها پيش کی بمونم و بعد بغض گلویش را ميگرفت اشکهایش را با دست های کوچک و گلی اش پاک ميکرد خودش را به مادرش ميرساند کنار او مينشست یا سرش را روی زانوی مادرش ميگذاشت و چشمهای درشت و سیاهش را باو ميدوخت. وضع روستا برای اسماعيل آقا و ديگر روستائیان قابل تحمل نبود، نه چيزی برای خوردن داشتند و نه کاری برای کردن، هر روز هم قرض بالای قرضهایشان اضافه ميشد، به تمام در و همسايه هم بدهکار شده بودند. چند سالی از تقسيم اراضی باصطلاح شاه و ملت نميگذشت که يکمقدار زمين هم به اسماعيل آقا پدر علی رسيد. مردم ده هم خوشحال بودند که حالا صاحب زمین شدند و ديگه دم و ساعت مباشر ارباب به پرو پای آنها نخواهد پيچيد. چند نفر شهری هم در ده پيدايشان شده بود که مرتب از مزایای تقسيم اراضی صحبت ميکردند. يک روز پسر اسدالله خان که در شهر کارگر بود و بعضی وقتها به ده پيش پدرش ميآمد با آن چند نفر شهری برخورد کرد. کنار ديوار حمام ده تعداد زيادی از اهالی ده را جمع کرده بودند. يکی از شهری ها ميگفت: " شاهنشاه اول زمينهای خودشان را تقسيم کردند و بعد دستور فرمودندکه اين برنامه در سطح گسترده اجرا شود." پسر اسدالله خان به يکی از اهالی گفت: " ماشاالله شاهنشاه چقدر زمين دارند ميشه آدم بپرسه که اين همه زمين رو شاهنشاه از کجا آوردند؟ و بعد ادامه داد، تا جائی که ما ميدونيم پدر متوفی ايشان رضا خان ميرپنج يک سرباز معمولی بيشتر نبود، مال مردم رو هم گرفت به نام خودش کرد، برای چهار تيکه زمين دست سوم که اصلا قابل کشت نيست ببين چه سرو صدائی راه انداختند. چرا شاهنشاه زمينهای زير سد شان را تقسيم نميکنند؟ اين بوق و کرنا مال اينه که شيره همين مردم بدبخت رو دوباره و ده باره و صد باره جای ديگه ای بکشند." مردم دهاتی بطرف پسر اسدالله خان برگشت سگرمه هايش را در هم کشيد و با لهجه محلی گفت : " يعنی ميگی که شاه مملکت دو تيکه ملک و املاک هم نداشته باشه؟ باز تو تخم جن اينجا پيدات شود، اصلا نميدونم که اين شهری ها به تو چی خورانده اند که پاک عقلت رو از دست دادی. همين پارسال بود که امنيه ها گرفتند و بردنت هنوز دست برنميداری ؟ لا ا له ا لی الله پسر زبونت بحال خودت باشه. اگه به فکر خودت نيستی بفکر اون بابای از کار افتاده ات باش." پسر اسدالله خان خوشحال بود از اينکه جواب مرد دهاتی هر چه بود بر عليه او و گفته هايش نبود بلکه نشان ناآگاهی و شايد هم ترس بود. پسر اسدالله خان با تبسمی که روی لبانش نقش بسته بود سرش را به گوش مرد دهاتی نزديک کرد و گفت: " اينها خيلی ور ميزنند همه ميدونند که انقلاب اينجوری نيست ، انقلاب از پائينه نه از بالا، اين کاری که اينها ميکنند ضد انقلابه، حیف که سخت ميشه همه چيز را گفت، ولی اينو از من داشته باش که ميگن تا موقعی که نهنگ توی حوض خونتون هست توی اون حوض دنبال ماهی های قرمز و کوچولو نگردید، نهنگه ترتيب همشون رو ميده ، اگر هم غذا توی حوضتون بريزيد نهنگه ميخوره ماهی ها رو هم بالاش ، تو خيال ميکنی که اون دلش برای ماهی سياه کوچولو سوخته؟ نه قربونت برم ، مگه نهنگه بد ميخوره که بده شما ها بخورين ، خيلی خوشحال نباش چند وقت ديگه معلوم ميشه." بهر حال اين حرفی بود که پسر اسدالله خان آنروز گفته بود و درست همان شد که رفت. سال اول اسماعيل آقا مقداری از بانک تعاون کشاورزی قرض گرفت که بتواند ديم بکارد، پول زيادی ندادند ولی همان هم برای اسماعيل آقا خيلی بود و سالها طول ميکشید تا بتواند جواب اين قرضها را بدهد. بخت بد همان سال بارانی نيامد و ديم اسماعيل آقا آنطور که بايد و شايد آيدی نداد، آن مقدار قرض را هم که اسماعيل آقا بايد ميپرداخت عقب ميافتاد. تقريبا خرج خودشان هم به زحمت در ميآمد، چند سالی نگذشته بود که اسماعيل آقا تا گلويش پيش بانک و در و همسايه زير قرض رفته بود. هيچ راهی جز واگذاری زمين به بانک ، و کوچ کردن از ده به شهر با کوله باری از غم و قرض نبود. بدين صورت اسماعيل آقا مانند ديگر اهالی ده ، بارو بنديلش را بست و خانواده اش را برداشت و برای عملگی به شهر آمد. در جنوب شهر، نزدیک بیابانها کرایه نشين شدند. اسماعيل آقا توی شهر عملگی ميکرد و سر گذر ميايستاد، اين انتظار ساعتها طول ميکشيد تا ماشينی از راه برسد و آنان را انتخاب کند ، گاهی هم که ماشينی پيدا ميشد نوبت باو نميرسيد ، چون جوانهای قوی بنيه ای آنجا بودند که صاحبکار ابتدا آنها را انتخاب ميکرد و نوبت بوی نميرسيد ، و او دست از پا دراز تر برميگشت. و يا بغل ديوار ها کنار خيابان ساعتها به انتظار ماشين ديگری مينشست. بعضی روز ها حمالی ميکرد ولی سن و سال و کمر درد شدیدش اجازه اين کار را باو نميداد. اغلب که کارد به استخوانش ميرسيد دستانش را به آسمان بلند ميکرد و مرگش را از خدا ميخواست. اسماعيل آقا روز ها اصغر برادر بزرگ علی را هم با خودش بکار ميبرد. مادر علی هم برای رختشوئی به خانه ها ميرفت. این ساده ترین کاری بود که ميشد پيدا کرد، ننه علی صديقه و علی را هم با خودش ميبرد. برای علی آمدن به شهر و زندگی جدید خارج از محيط ده عالمی داشت ، بچه های جدِد ، محيط جديد، لهجه شهری که وقتی اغلب علی با آن لهجه محلی حرف ميزد بچه ها سر بسرش ميگذاشتند. نا مهربانتر ها مسخره اش ميکردند. گاهی وقتها که خيلی اذيتش ميکردند علی کوچولو ميرفت توی خودش ، با خودش ميگفت کاش از خونمون توی ده به شهر نميومديم، کاش همانجا مانده بوديم . بچه های شهری بازهاشون جور ديگری بود ، علی کوچولو سعی ميکرد مثل اونها حرف بزنه ، مثل اونها فکر کنه ، مثل اونها بازی کنه تا ديکه مسخره اش نکنند. اسماعيل آقا شب که به خانه ميآمد سخت خسته بود ولی خودش را از دسته نميآنداخت ، علی کوچولو به سر و کولش بالا ميرفت ، بعضی شبها که خيلی سر حال بود ، با نيم دانگ صدائی که داشت آواز ميخواند. ننه علی ميگفت ، مرد اينجا ده نيست خونه مردمه فردا بيرونمون ميکنند صداتو بيار پائين. ولی اسماعيل آقا با همان لهجه محلی اش ميخنديد و ميگفت، هر کس صدای نازنين من رو بشنوه بايد مشتولق بده ، زن اين حرفها چيه ميزنی ، سر کار اوستای بنا و عمله ها مرتب پا پيچ من ميشن که براشون يک دهن آواز بخونم، مرتب ميگن اسماعيل آقا چرا ساکتی صدات در نميآد بلبل حنجره ات رو ولش کن پرواز کنه ، اونو توی قفس کردی خفه ميشه، حالا فهميدی زن ، حالا باز بگو همسايه ها ناراحت ميشن ، و بعد ميزد زير آواز حالانخون کی بخون. علی کوچولو روی کرسی مينشست و دستهايش را زير چانه اش چمباتمه ميکرد و چشمهاس سياه درشتش را به دهان پدرش ميدوخت. يکشب همه بعد از کار روزانه بخانه برگشته بودند جز اصغر برادر بزرگ علی. ننه علی مرتب بيقراری ميکرد و ميگفت: مرد لامسب ، گفتم شهر بچه ها را خراب ميکند، هزار جور بلا به سرشون ميآد ، بايد صد چشمی مواظبشون بود ، حالا اگه فردا بچه هات بازار خسب بار اومدند جوابش رو کی ميده؟ تو که مثل شازده ها وقتی ميای خونه که دست به سیاه و سفيد نميزنی ، بفکر هيچی هم که نيستی ، هر کی بياد هر کی بره. اسماعيل آقا داشت کم کم تحريک ميشد ، و مثل آبی که روی آتش اندک اندک بجوش ميآید چره اش رنگ ميگرفت. دست کرد و سيگار اشنو ويژه اش را که زمستانها زير کرسی ميگذاشت تا نمش ورچيده شود در آورد ، سر پاکت را با حرص خاصی پاره کرد، سيگاری در آورد آنرا آتش زد و با پک محکمی تمامی دود آنرا بدرون ريه اش فرو داد ، نفسی با عصبانيت کشيد ، سيگار را با دو انگشتش از لبش کند ، آهی کشيد و نگاهش را که از اعماق روحش بر ميخاست بر آتش سيگار دوخت که ميسوخت و پيش ميرفت . با خودش فکر ميکرد که زندگی يک لحظه به وی و خانواده اش روی خوش نشان نداده است و به تمامی زندگی پر مشقتی که از سر گذرانيده بود ميآنديشيد. آتش سيگار ميسوخت و پيش ميرفت تا بر بدنه تاجی گرفت که بر سيگار نقش شده بود. اسماعيل آقا دستش را دراز کرد و خاکستر سيگار را در زير سيگاری کهنه ای که قيافه زنگ زده اش گواه عمر درازش بود انداخت، صدای ننه علی او را به خود آورد. - آخه مرد ساعت یازده و نیم شبه یک فکری بکن ! نکنه بلا ملائی سر بچه ام آوردند. اسماعيل آقا خودش نيز دل نگران بود و حرفهای ننه علی بر اضطراب خاطرش ميآفزود. برای اينکه هم به خودش و هم به او دلداری بدهد گفت: - " آخه زن ، اصغر که بچه نيست ، حتما سر گذر جائی کاری به تورش خورده و مشغول اون شده ،حتما تا چند دقيقه ديگه پيداش ميشه." - ننه علی که آتيشش تند تر از اينها بود که به اين حرفها دل خوش کند با حالت تمسخرآميزی گفت: - " هه کار گيرش اومده ؟ اصلا ميدونی مرد ، من که يک ذره هم چشمم از اين جونهای شهری آب نميخوره ، هزار جور فن و فصول بلدند، ننه هاشون که مثل من نيستند که از صبح تا شب غصه بچه هاشون رو بخورند ، خودمو از دست اينها کردم يک مشت پوست و استخون." - اسماعيل آقا ميگفت : " يعنی ميگی نصف شبی برم توی خيابونها اين شهر درم دشت دنبال اصغر بگردم ؟ آخه من از کجا بدونم این پدر سگ توی اين شهرخراب شده کدوم گوری رفته؟ همين پريروز يه عالمه براش حرف زدم و نصيحتش کردم، بهش گفتم با هر کس و ناکسی نگرده ، از اين ادمهای شهری بايد ترسيد ، خوب حالا هيکل گنده کرده ، کی حرف بزرگتر ها رو گوش ميده؟ - بخدا قسم وقتی که ما بچه بوديم صدای عصای بابام که توی راه بگوش ميرسيد يا صدای ذکر گفتن هاشو و استغفرالله فرستادنهاشو ميشنيديم هر کدوم مثا موش توی سوراخی قايم ميشديم، شهر اين بچه ها رو خراب کرده زن. سر کار اوستای بنا چهار دفعه توپ رفت روش که اصغر ننه مرده اينقدر حرف نزن کارت رو بکن ، اوستای بنا بالای ديوار آجر ميخواد، اضغر آقا مشغول صحبت با اون پسره شهريه ، اوستا از بالای ديوار داد زد ، اصغر بولای علی اگه يه دفعه ديگه ديدم داری حرف ميزنی آجر رو از همين بالا پرت ميکنم روی سرت." - ننه علی پرسيد پسره کيه ؟ - اسماعيل آقا گفت : " چه ميدونم يه الدنگی مثل خودش و ادامه داد ، يادمه اونوقتها که جونتر بودم روزی شانزده هفده ساعت کار ميکردم يک دفعه نشد که حرف بد از دهن کسی بشنوم ، يا کسی سرم داد بزنه ، جونهای امروز رو هم مگه ميشه با جونهای قديم مقايسه کرد؟" - اسماعيل آقا چند لحظه سرش را بزير انداخت و نگاهش را از نگاه ننه علی دزديد، مثل اينکه از ننه علی که بارها شاهد کتک خوردنش از مباشر ارباب بود خجالت ميکشید. ننه علی نيز سرش را بزير انداخته بود و قطرات اشکش را با گوشه چادرش پاک ميکرد. يادش ميآمد روز های اولی را که تازه بخانه شوهر آمده بود چطور پسر مباشر ارباب توی طويله قصد تجاوز به وی را داشت و اگر شوهرش سر نرسيده بود خدا ميداند که چطور روسياه ميشد و باز تصوير ها از جلو صورت ننه علی رژه ميرفتند. مباشر ارباب را ميديد که با تسمه سگک داربجان اسماعيل آقا افتاده بود که چرا به پسرش تهمت زده است وانگار هنوز دارد از صورت و زير چشم اسماعيل آقا خون فوران ميزند. - در اطاق بر پاشنه چرخيد و اصغر پرده رنگ و رو رفته اطاق را که منظره باغی پر گل و سبزه را نشان ميداد بالا زد. هنوز سلام در دهان اصغر نيمه تمام بود که ننه علی از جا جست دو زاند هايش را بر زمين زد و با حالتی نيمه گريه نيمه فرياد گفت: - " الهی جون مرگ بشی ، الهی روی تخته غسال خانه ببينمت ، من همچون لندهوری نميخوام پسر من باشه ، خيال کردی اينجا کارونسرا ست ، هر وقت دلت خواست بيای هر وقت دلت خواست سيلی مرخص؟ هزار جور فسق و فجور رو هم که شهری ها ميزنند برو بزن، بخدا آق والدين ميشی ، من از تو راضی نيستم ، جلو اين بابای قرمساقت هم ميگم که اگه اون نميتونه جلو تو رو بگيره خودم ميگيرم." - اصغر هنوز چيزی نگفته بود، اصلا فرصت سلام کردن پيدا نکرده بود. اسماعيل آقا که در تمام لحن صدايش تبختر پدرانه ای موج ميزد ، چشمهايش را بصورت اصغر دوخت و پرسيد: - " تا این وقت شب کجا بودی؟" - اصغر که چشمهايش را بر زمين دوخته بود هنوز فرصت جواب دادن پيدا نکرده بود که اسماعيل آقا با چهره ای بر افروخته فرياد زد ، ميگم کجا بودی توله سگ. - اصغر که ديد وضع بد جوری توی هم گره خورده آهسته گفت : - " با فتح الله بودم ." - اسماعيل آقا داد زد: - " فتح الله ديگه کدوم خريه؟ " - همون که امروز سر کار گل لگد ميکرد. - اسماعيل آقا فرياد زد لامسب نکنه یارو معتاده ميخواد تو رو هم گول بزنه؟ - فرياد اسماعيل آقا که با يورش همراه بود اصغر را که عقب عقب ميرفت بديوار مرطوب اطاق چسباند. - اسماعيل آقا ميگفت : - " آخه از صبح که شما دو نفر داشتيد با هم حرف ميزديد ديگه چی مونده بود که بهم نگفته باشين؟ حتی من دیدم که اون نون هم با خودش نياورده بود و داشت از سفره تو نهار ميخورد. - اصغر تمام وجودش آتش گرفته بود ولی باز از درونش چيزی مانع ميشد که با پدرش دهان به دهان بشود ، سرش را بالا کرد و گفت من بسم الله زدم ، آخه فتح الله پول نداشت ، تازه با اون همه اصرار من دو لقمه بيشتر بر نداشت و تمام روز با شکم گرسنه کار کرد. اسماعيل اقا گفت : - " آخه همين ديگه پدر سگ ، اون دنبال پولات مياد، حتما ميدونه که تو چهار شی پول ميگیری ، ميخواد گولت بزنه ، خدا بيامرز پدرم هميشه ميگفت ، هر وقت پول داشته باشی صدتا رفيق دورتو ميگيرن، مثل مگس که دور شيرينی پيداشون ميشه ، هر وقت هم که پول نداشته باشی تو را بخير ما را به سلامت، رفيق هم بی رفيق ، این هم از همون شهريهاست. ما اگه دهاتی هستيم و توی شهر بزرگ نشديم ولی خوب شهری ها رو ميشناسيم. اين پسره تو رو هالو گير آورده و داره درستت ميکنه. اصغر اصلا مايل نبود با پدرش دهان به دهان شود با خودش فکر ميکرد، اصلا هيچ شباهتی بين افکار من با پدرم وجود ندارد ، حالا چطور ميشود او را قانع کرد ، از طرفی هم طاقتش طاق شده بود. سرش را بلند کرد و گفت: - " فتح الله از اون هائی که شما خيال کردين نيست." - اسماعيل آقا با حالت تمسخر آميزی گفت : - " اگه از اونها نيست پس از کودمهاست؟ آره ديگه جوجه امسالی ميخواد به جوجه پارسالی درس بده ، آدم هالو اون اول دست توی سفرت ميکنه بعد هم دست توی جيبت." - اسماعيل آقا در حالی که دستهايش ميلرزيد و مرتب پکهای محکم به سيگارش ميزد و تمامی دود آنرا فرو مِيداد رو به اصغر کرد و چشمهايش را به چشمهای او دوخت و گفت: - " پدرش لعنت که فردا جلو اين پسره جوالق در نياد و ادامه داد ، اصلا بگو ببينم امشب تا اين وقت شب توی اين سرمائی که سگ رو بزنی از خونش در نمياد کدوم گوری بودی؟ " - اصغر تمام اعصابش بهم ريخته بود سرش بشدت درد ميکرد با خودش فکر کرد بهتره بگم و قال قضیه رو بکنم. - اسماعيل آقا دوبار پرسيد ميگم امشب کجا بودی ؟ - اصغر گفت رفته بوديم سينما. - یکدفعه ننه علی ترکید: - " واويلا خدا ديگه روز خوش نميبينيم ، نگفتم این شهر هر بلائی را سر اين بچه ها مياره ." چهار زانو روی زمين نشست و شروع به گریه و زاری کرد. اسماعيل آقا گفت : - " پس گفتی که اين پسره از اونها نيست ، ها ؟ بله ديگه شاشت کف کرده ، حالا نون داريم ، خونه و خرج لباس مون هم که تامينه اجاره خونه مون هم که عقب نيفتاده ، قرض هامون رو هم همشو داديم ، قرض بانک هم که ديگه نداريم ، چهار صد و بيست تومن نسيه کلب علی بقال سر کوچه رو هم که داديم ، فقط مونده بود که تو پولها رو برداری بری عياشی زنهای لخت رو تماشا کنی ، خاک عالم توی سرت." - ننه علی که داشت هنوز هق هق گريه ميکرد سرش را بلند کرد و چند تا مشت محکم به سر خودش کوبيد و گفت : - " چرا خاک عالم توی سر اون ، خاک عالم توی سر من که اينها رو برداشتيم از اون ده خراب شده به شهر آورديم که به اين روز بنشينيم ، من جواب نکير و منکر رو توی اون دنيا چی بدم ؟ " و آرام صدای گريه اش را پائين آورد با گوشه چادرش اشکهايش را پاک کرد و دماغش را گرفت وگفت : - " همین پريروز توی مسجد درخت توت پای منبر سيد بحرالعلوم اين اقای نورانی بودم که ميگفت ، آهای زنها ، آهای مردها اين جونها را ول نکنيد هر کاری دلشون ميخواد بکنند ، شما پدر و مادر ها روز قيامت مسئوليد ، اقا که الهی نور به قبر رفتگانش بباره ميگفت ، بهائی ها در بدر بدنبال جونهای شما ميگردند تا اونها را از دين خارج کنند ، خود آقا قسم ميخورد که آشيخ احمد رمال خودش به عينه ديده که بهائی ها دختر ها و پسر ها رو جمع ميکنند بهشون ترياک ميدن ، معتادشون ميکنند ، وقتی هم که معتاد شدند هر کاری که گفتند بايد بکنند، خدا! کاشکی توی همون ده خراب شده ميمونديم و بشهر نميآمديمکه به اين درد گرفتار بشيم ، فردا جواب نکير و منکر رو چی بدم ." و باز زد زیر گریه. - اصغر نمی دانست چه بگويد ، آرام کنار ديوار چمباتمه زده بود ، سرش را ميان دستهايش گرفته بود و شقيقه هايش را که از درد داشت ميترکيد با انگشتانش ميفشرد. - اسماعيل آقا بالای سرش ايستاده بود و بر وبر نگاهش ميکرد. ننه علی دماغش را با گوشه چادرش گرفت سرش را بالا کشيد و گفت : - " اورگی مرگش عوض اينکه چهار کلاس سواد ياد گرفته و مينونه قران بخونه ، صوابی هم نصيب پدر و مادر و مرده هاش بکنه ميره زنهای لخت رو تماشا ميکنه ، خاک عالم توی سرم که پولهای ما به چه راه هائی باید خرج بشه. حاج آقای بحرالعلوم این سید اولاد پيغمبر ميگفت ، شبهای جمعه بچه هاتون رو بر داريد بياريد مسجد دعای کميل داريم ، قرآ ن سر ميگيريم ، ميگفت مرده ها شبهای جمعه آزادند روحشون سر ديوار هر خونه ای ميشينه، منتظرند که زنده ها يک خير و خيراتی ، يک نذری ، يک آيه قرانی براشون بخونند ، من که بیسواد و کورم نه خط ميتونم بنويسم ، نه کتاب بخونم ، دلم به اين خوش بود که بچه هام چهار کلاس سواد ياد بگيرند که اگر روزی مردم بتونند سر قبرم يک ايه قرآن بخونند، خدا ! روز خوش نبينی اصغر که نری پولها رو ندی زنهای لخت رو تماشا کنی ، عوض اينکه به اين آقا به اين سيد کمک کنيم ، آقا ميگفت ، نذر سيد ثواب هفصد شهيد را دارد. - آقا ميگفت ما به مردم دين ميديم اونها هم حق امام رو نبايد فراموش کنند، يک محله و يک سيد بحرالعلوم ، حالا ببين پولهای ما به کجا و در چه راههائی خرج ميشه. آقا ميگفت هر کس حق امام رو بده شب به شب جمعه يک در بهشت به روش باز ميشه ، من هم دو تومان داشتم دادم ، این هم مال اين دنيام هم مال اون دنيام." - يکدفعه اسماعيل آقا از جا در رفت ، بطرف ننه علی برگشت و گفت : - اِ اِ اِ بيدين لامسب ، زنيکه ننه مرده ما داريم |