hem poesi ljud historia persiska

حاج آقای بحرالعلوم            

داستانی بقلم             

نوید اخگر             

 

       توضیح

 این کتاب در قبل از قیام 1357 نگاشته شده  و در سه نوبت تنها در خارج کشور به چاپ رسیده است و از چند سال قبل بر روی اینترنت معرفی گشته است

 

 

تاریکی بر همه جا و همه چیز سایه مرگ افکنده بود ، فریاد ناهنجار ظلمت از حنجره جغدی علی کوچولو را هراسان میکرد

برای اولين بار بود که علی صدای جغد را اينجا ميشنيد. فکر میکرد که جغد ها فقط در روستای آنها خانه دارند و هرگز به شهر نميآيند.

ولی امشب ، ولی امشب با کمال تعجب صدای جغد را ميشنيد که به شهر آمده است و در نزدِکی خانه آنها فریاد ميکشيد.

علی کوچولو بار ها از مادرش پرسيده بود که چرا جغد مثل ديگر پرنده ها آواز نميخواند و تنها در شبها فرياد ميکشد؟

مادرش هميشه از دادن جواب درست به علی سرباز زده بود.

اصلا او مایل نبود راجع به جغد با علی حرف بزند پیش خود فکر میکرد که صحبت راجع به این حیوان بد شگون است.

علی رو به مادرش کرد و پرسيد:

ننه صدای جغد را ميشنوی؟

ننه علی مُرددانه به چشمهای علی کوچولو که با دلهره خاصی به وی خيره شده بود نگريست و تمامی حواس خود را در گوشهايش متمرکز کرد و ناگهان صدای جغد را شنيد.

ننه علی زير لب مرتب دعا هائی را زمزمه ميکرد و دور علی و دور خودش و دور اطاق چند بار فوت کرد و گفت:

" خدا نکنه ننه جغد بالای پشت بوم کسی بشينه وجيغ بزنه ولی خوب ، بحمدالله اين دفعه بخير گذشت."

علی کوچولو پرسيد:

"چی چی بخیر گذشت ننه؟"

ننه علی گفت:

" خوب شد که صداش رو از دور شنيدم با هفت آيت الکرسی و سه بند جادو بستمش."

اونوقتها که علی و خانواده اش هنوز به شهر نيآمده بودند، خيلی وقتها علی از خودش پرسيده بود که چرا مردم اينقدر از جغد بدشان ميآيد ولی هيچگاه به جوابی که بتولند خودش را با آن قانع کند نرسيده بود تا اینکه از ده به شهر آمدند. و باز جغدی که مدتها در ذهن علی گم شده بود دوباره در نزديکی خانه آنها فرياد ميکشيد.

علی در عالم کودکانه خودش از تمام صحبت هائی که در مورد جغد شنيده بود هراس عجيبی احساس ميکرد. بد ترين حادثه برای او از دست دادن مادرش بود.

علی با خودش فکر ميکرد اگه ننه ام بميره انوقت من روز ها پيش کی بمونم و بعد بغض گلویش را ميگرفت اشکهایش را با دست های کوچک و گلی اش پاک ميکرد خودش را به مادرش ميرساند کنار او مينشست یا سرش را روی زانوی مادرش ميگذاشت و چشمهای درشت و سیاهش را باو ميدوخت.

وضع روستا برای اسماعيل آقا و ديگر روستائیان قابل تحمل نبود، نه چيزی برای خوردن داشتند و نه کاری برای کردن، هر روز هم قرض بالای قرضهایشان اضافه ميشد، به تمام در و همسايه هم بدهکار شده بودند.

چند سالی از تقسيم اراضی باصطلاح شاه و ملت نميگذشت که يکمقدار زمين هم به اسماعيل آقا پدر علی رسيد. مردم ده هم خوشحال بودند که حالا صاحب زمین شدند و ديگه دم و ساعت مباشر ارباب به پرو پای آنها نخواهد پيچيد.

چند نفر شهری هم در ده پيدايشان شده بود که مرتب از مزایای تقسيم اراضی صحبت ميکردند.

يک روز پسر اسدالله خان که در شهر کارگر بود و بعضی وقتها به ده پيش پدرش ميآمد با آن چند نفر شهری برخورد کرد. کنار ديوار حمام ده تعداد زيادی از اهالی ده را جمع کرده بودند. يکی از شهری ها ميگفت:

" شاهنشاه اول زمينهای خودشان را تقسيم کردند و بعد دستور فرمودندکه اين برنامه در سطح گسترده اجرا شود."

پسر اسدالله خان به يکی از اهالی گفت:

" ماشاالله شاهنشاه چقدر زمين دارند ميشه آدم بپرسه که اين همه زمين رو شاهنشاه از کجا آوردند؟ و بعد ادامه داد، تا جائی که ما ميدونيم پدر متوفی ايشان رضا خان ميرپنج يک سرباز معمولی بيشتر نبود، مال مردم رو هم گرفت به نام خودش کرد، برای چهار تيکه زمين دست سوم که اصلا قابل کشت نيست ببين چه سرو صدائی راه انداختند. چرا شاهنشاه زمينهای زير سد شان را تقسيم نميکنند؟ اين بوق و کرنا مال اينه که شيره همين مردم بدبخت رو دوباره و ده باره و صد باره جای ديگه ای بکشند."

مردم دهاتی بطرف پسر اسدالله خان برگشت سگرمه هايش را در هم کشيد و با لهجه محلی گفت :

" يعنی ميگی که شاه مملکت دو تيکه ملک و املاک هم نداشته باشه؟ باز تو تخم جن اينجا پيدات شود، اصلا نميدونم که اين شهری ها  به تو چی خورانده اند که پاک عقلت رو از دست دادی. همين پارسال بود که امنيه ها گرفتند و بردنت هنوز دست برنميداری ؟ لا ا له ا لی الله پسر زبونت بحال خودت باشه. اگه به فکر خودت نيستی بفکر اون بابای از کار افتاده ات باش."

پسر اسدالله خان خوشحال بود از اينکه جواب مرد دهاتی هر چه بود بر عليه او و گفته هايش نبود بلکه نشان ناآگاهی و شايد هم ترس بود.

پسر اسدالله خان با تبسمی که روی لبانش نقش بسته بود سرش را به گوش مرد دهاتی نزديک کرد و گفت:

" اينها خيلی ور ميزنند همه ميدونند که انقلاب اينجوری نيست ، انقلاب از پائينه نه از بالا، اين کاری که اينها ميکنند ضد انقلابه، حیف که سخت ميشه همه چيز را گفت، ولی اينو از من داشته باش که ميگن تا موقعی که نهنگ توی حوض خونتون هست توی اون حوض دنبال ماهی های قرمز و کوچولو نگردید، نهنگه ترتيب همشون رو ميده ، اگر هم غذا توی حوضتون بريزيد نهنگه ميخوره ماهی ها رو هم بالاش ، تو خيال ميکنی که اون دلش برای ماهی سياه کوچولو سوخته؟ نه قربونت برم ، مگه نهنگه بد ميخوره که بده شما ها بخورين ، خيلی خوشحال نباش چند وقت ديگه معلوم ميشه."

بهر حال اين حرفی بود که پسر اسدالله خان آنروز گفته بود و درست همان شد که رفت.

سال اول اسماعيل آقا مقداری از بانک تعاون کشاورزی قرض گرفت که بتواند ديم بکارد، پول زيادی ندادند ولی همان هم برای اسماعيل آقا خيلی بود و سالها طول ميکشید تا بتواند جواب اين قرضها را بدهد.

بخت بد همان سال بارانی نيامد و ديم اسماعيل آقا آنطور که بايد و شايد آيدی نداد، آن مقدار قرض را هم که اسماعيل آقا بايد ميپرداخت عقب ميافتاد. تقريبا خرج خودشان هم به زحمت در ميآمد، چند سالی نگذشته بود که اسماعيل آقا تا گلويش پيش بانک و در و همسايه زير قرض رفته بود.

هيچ راهی جز واگذاری زمين به بانک ، و کوچ کردن از ده به شهر با کوله باری از غم و قرض نبود.

بدين صورت اسماعيل آقا مانند ديگر اهالی ده ، بارو بنديلش را بست و خانواده اش را برداشت و برای عملگی به شهر آمد.

در جنوب شهر، نزدیک بیابانها کرایه نشين شدند. اسماعيل آقا توی شهر عملگی ميکرد و سر گذر ميايستاد، اين انتظار ساعتها طول ميکشيد تا ماشينی از راه برسد و آنان را انتخاب کند ، گاهی هم که ماشينی پيدا ميشد نوبت باو نميرسيد ، چون جوانهای قوی بنيه ای آنجا بودند که صاحبکار ابتدا آنها را انتخاب ميکرد و نوبت بوی نميرسيد ، و او دست از پا دراز تر برميگشت. و يا بغل ديوار ها کنار خيابان ساعتها به انتظار ماشين ديگری مينشست. بعضی روز ها حمالی ميکرد ولی سن و سال و کمر درد شدیدش اجازه اين کار را باو نميداد. اغلب که کارد به استخوانش ميرسيد دستانش را به آسمان بلند ميکرد و مرگش را از خدا ميخواست. اسماعيل آقا روز ها اصغر برادر بزرگ علی را هم با خودش بکار ميبرد. مادر علی هم برای رختشوئی به خانه ها ميرفت.

این ساده ترین کاری بود که ميشد پيدا کرد، ننه علی صديقه و علی را هم با خودش ميبرد. برای علی آمدن به شهر و زندگی جدید خارج از محيط ده عالمی داشت ، بچه های جدِد ، محيط جديد، لهجه شهری که وقتی اغلب علی با آن لهجه محلی حرف ميزد بچه ها سر بسرش ميگذاشتند. نا مهربانتر ها مسخره اش ميکردند. گاهی وقتها که خيلی اذيتش ميکردند علی کوچولو ميرفت توی خودش ، با خودش ميگفت کاش از خونمون توی ده به شهر نميومديم، کاش همانجا مانده بوديم . بچه های شهری بازهاشون جور ديگری بود ، علی کوچولو سعی ميکرد مثل اونها حرف بزنه ، مثل اونها فکر کنه ، مثل اونها بازی کنه تا ديکه مسخره اش نکنند. اسماعيل آقا شب که به خانه ميآمد سخت خسته بود ولی خودش را از دسته نميآنداخت ، علی کوچولو به سر و کولش بالا ميرفت ، بعضی شبها که خيلی سر حال بود ، با نيم دانگ صدائی که داشت آواز ميخواند. ننه علی ميگفت ، مرد اينجا ده نيست خونه مردمه فردا بيرونمون ميکنند صداتو بيار پائين. ولی اسماعيل آقا با همان لهجه محلی اش ميخنديد و ميگفت، هر کس صدای نازنين من رو بشنوه بايد مشتولق بده ، زن اين حرفها چيه ميزنی ، سر کار اوستای بنا و عمله ها مرتب پا پيچ من ميشن که براشون يک دهن آواز بخونم، مرتب ميگن اسماعيل آقا چرا ساکتی صدات در نميآد  بلبل حنجره ات رو ولش کن پرواز کنه ، اونو توی قفس کردی خفه ميشه، حالا فهميدی زن ، حالا باز بگو همسايه ها ناراحت ميشن ، و بعد ميزد زير آواز حالانخون کی بخون. علی کوچولو روی کرسی مينشست و دستهايش را زير چانه اش چمباتمه ميکرد و چشمهاس سياه درشتش را به دهان پدرش ميدوخت.

يکشب همه بعد از کار روزانه بخانه برگشته بودند جز اصغر برادر بزرگ علی. ننه علی مرتب بيقراری ميکرد و ميگفت:

مرد لامسب ، گفتم شهر بچه ها را خراب ميکند، هزار جور بلا به سرشون ميآد ، بايد صد چشمی مواظبشون بود ، حالا اگه

فردا بچه هات بازار خسب بار اومدند جوابش رو کی ميده؟

تو که مثل شازده ها  وقتی ميای خونه که دست به سیاه و سفيد نميزنی ، بفکر هيچی هم که نيستی ، هر کی بياد هر کی بره.

اسماعيل آقا داشت کم کم تحريک ميشد ، و مثل آبی که روی آتش اندک اندک بجوش ميآید چره اش رنگ ميگرفت. دست کرد و سيگار اشنو ويژه اش را که زمستانها زير کرسی ميگذاشت تا نمش ورچيده شود در آورد ، سر پاکت را با حرص خاصی پاره کرد، سيگاری در آورد آنرا آتش زد و با پک محکمی تمامی دود آنرا بدرون ريه اش فرو داد ، نفسی با عصبانيت کشيد ، سيگار را با دو انگشتش از لبش کند ، آهی کشيد و نگاهش را که از اعماق روحش بر ميخاست بر آتش سيگار دوخت که ميسوخت و پيش ميرفت . با خودش فکر ميکرد که زندگی يک لحظه به وی و خانواده اش روی خوش نشان نداده است و به تمامی زندگی پر مشقتی که از سر گذرانيده بود ميآنديشيد. آتش سيگار ميسوخت و پيش ميرفت تا بر بدنه تاجی گرفت که بر سيگار نقش شده بود. اسماعيل آقا دستش را دراز کرد و خاکستر سيگار را در زير سيگاری کهنه ای که قيافه زنگ زده اش گواه عمر درازش بود انداخت، صدای ننه علی او را به خود آورد.

-         آخه مرد ساعت  یازده و نیم شبه یک فکری بکن ! نکنه بلا ملائی سر بچه ام آوردند. اسماعيل آقا خودش نيز دل نگران بود و حرفهای ننه علی بر اضطراب خاطرش ميآفزود. برای اينکه هم به خودش و هم به او دلداری بدهد گفت:

-         " آخه زن ، اصغر که بچه نيست ، حتما سر گذر جائی کاری به تورش خورده و مشغول اون شده ،حتما تا چند دقيقه ديگه پيداش ميشه."

-         ننه علی که آتيشش تند تر از اينها بود که به اين حرفها دل خوش کند با حالت تمسخرآميزی گفت:

-         " هه کار گيرش اومده ؟ اصلا ميدونی مرد ، من که يک ذره هم چشمم از اين جونهای شهری آب نميخوره ، هزار جور فن و فصول بلدند، ننه هاشون که مثل من نيستند که از صبح تا شب غصه بچه هاشون رو بخورند ، خودمو از دست اينها کردم يک مشت پوست و استخون."

-         اسماعيل آقا ميگفت : " يعنی ميگی نصف شبی برم توی خيابونها اين شهر درم دشت دنبال اصغر بگردم ؟ آخه من از کجا بدونم این پدر سگ توی اين شهرخراب شده کدوم گوری رفته؟ همين پريروز يه عالمه براش حرف زدم و نصيحتش کردم، بهش گفتم با هر کس و ناکسی نگرده ، از اين ادمهای شهری بايد ترسيد ، خوب حالا هيکل گنده کرده ، کی حرف بزرگتر ها رو گوش ميده؟

-         بخدا قسم وقتی که ما بچه بوديم صدای عصای بابام که توی راه بگوش ميرسيد يا صدای ذکر گفتن هاشو و استغفرالله فرستادنهاشو ميشنيديم هر کدوم مثا موش توی سوراخی قايم ميشديم، شهر اين بچه ها رو خراب کرده زن. سر کار اوستای بنا چهار دفعه توپ رفت روش که اصغر ننه مرده اينقدر حرف نزن کارت رو بکن ، اوستای بنا بالای ديوار آجر ميخواد، اضغر آقا مشغول صحبت با اون پسره شهريه ،  اوستا از بالای ديوار داد زد ، اصغر بولای علی اگه يه دفعه ديگه ديدم داری حرف ميزنی آجر رو از همين بالا پرت ميکنم روی سرت."

-         ننه علی پرسيد پسره کيه ؟

-         اسماعيل آقا گفت : " چه ميدونم يه الدنگی مثل خودش و ادامه داد ، يادمه اونوقتها که جونتر بودم روزی شانزده  هفده ساعت کار ميکردم يک دفعه نشد که حرف بد از دهن کسی بشنوم ، يا کسی سرم داد بزنه ، جونهای امروز رو هم مگه ميشه با جونهای قديم مقايسه کرد؟"

-         اسماعيل آقا چند لحظه سرش را بزير انداخت و نگاهش را از نگاه ننه علی دزديد، مثل اينکه از ننه علی که بارها شاهد کتک خوردنش از مباشر ارباب بود خجالت ميکشید. ننه علی نيز سرش را بزير انداخته بود و قطرات اشکش را با گوشه چادرش پاک ميکرد. يادش ميآمد روز های اولی را که تازه بخانه شوهر آمده بود چطور پسر مباشر ارباب توی طويله قصد تجاوز به وی را داشت و اگر شوهرش سر نرسيده بود خدا ميداند که چطور روسياه ميشد و باز تصوير ها از جلو صورت ننه علی رژه ميرفتند. مباشر ارباب را ميديد که با تسمه سگک داربجان اسماعيل آقا  افتاده بود که چرا به پسرش تهمت زده است وانگار هنوز دارد از صورت و زير چشم اسماعيل آقا خون فوران ميزند.

-         در اطاق بر پاشنه چرخيد و اصغر پرده رنگ و رو رفته اطاق را که منظره باغی پر گل و سبزه را نشان ميداد بالا زد. هنوز سلام در دهان اصغر نيمه تمام بود که ننه علی از جا جست دو زاند هايش را بر زمين زد و با حالتی نيمه گريه نيمه فرياد گفت:

-         " الهی جون مرگ بشی ، الهی روی تخته غسال خانه ببينمت ، من همچون لندهوری نميخوام پسر من باشه ، خيال کردی اينجا کارونسرا ست ، هر وقت دلت خواست بيای هر وقت دلت خواست سيلی مرخص؟ هزار جور فسق و فجور رو هم که شهری ها ميزنند برو بزن، بخدا آق والدين ميشی ، من از تو راضی نيستم ، جلو اين بابای قرمساقت هم ميگم که اگه اون نميتونه جلو تو رو بگيره خودم ميگيرم."

-         اصغر هنوز چيزی نگفته بود، اصلا فرصت سلام کردن پيدا نکرده بود. اسماعيل آقا که در تمام لحن صدايش تبختر پدرانه ای موج ميزد ، چشمهايش را بصورت اصغر دوخت و پرسيد:

-         " تا این وقت شب کجا بودی؟"

-         اصغر که چشمهايش را بر زمين دوخته بود هنوز فرصت جواب دادن پيدا نکرده بود که اسماعيل آقا با چهره ای بر افروخته فرياد زد ، ميگم کجا بودی توله سگ.

-         اصغر که ديد وضع بد جوری توی هم گره خورده آهسته گفت :

-         " با فتح الله بودم ."

-         اسماعيل آقا داد زد:

-         " فتح الله ديگه کدوم خريه؟ "

-         همون که امروز سر کار گل لگد ميکرد.

-         اسماعيل آقا فرياد زد لامسب نکنه یارو معتاده ميخواد تو رو هم گول بزنه؟

-         فرياد اسماعيل آقا که با يورش همراه بود اصغر را که عقب عقب ميرفت بديوار مرطوب اطاق چسباند.

-         اسماعيل آقا ميگفت :

-         " آخه از صبح که شما دو نفر داشتيد با هم حرف ميزديد ديگه چی مونده بود که بهم نگفته باشين؟ حتی من دیدم که اون نون هم با خودش نياورده بود و داشت از سفره تو نهار ميخورد.

-         اصغر تمام وجودش آتش گرفته بود ولی باز از درونش چيزی مانع ميشد که با پدرش دهان به دهان بشود ، سرش را بالا کرد و گفت من بسم الله زدم ، آخه فتح الله پول نداشت ، تازه با اون همه اصرار من دو لقمه بيشتر بر نداشت و تمام روز با شکم گرسنه کار کرد. اسماعيل اقا گفت :

-         " آخه همين ديگه پدر سگ ، اون دنبال پولات مياد، حتما ميدونه که تو چهار شی پول ميگیری ، ميخواد گولت بزنه ، خدا بيامرز پدرم هميشه ميگفت ، هر وقت پول داشته باشی صدتا رفيق دورتو ميگيرن، مثل مگس که دور شيرينی پيداشون ميشه ، هر وقت هم که پول نداشته باشی تو را بخير ما را به سلامت، رفيق هم بی رفيق ، این هم از همون شهريهاست. ما اگه دهاتی هستيم و توی شهر بزرگ نشديم ولی خوب شهری ها رو ميشناسيم. اين پسره تو رو هالو گير آورده و داره درستت ميکنه. اصغر اصلا مايل نبود با پدرش دهان به دهان شود با خودش فکر ميکرد، اصلا هيچ شباهتی بين افکار من با پدرم وجود ندارد ، حالا چطور ميشود او را قانع کرد ، از طرفی هم طاقتش طاق شده بود. سرش را بلند کرد و گفت:

-         " فتح الله از اون هائی که شما خيال کردين نيست."

-         اسماعيل آقا با حالت تمسخر آميزی گفت :

-         " اگه از اونها نيست پس از کودمهاست؟  آره ديگه جوجه امسالی ميخواد به جوجه پارسالی درس بده ، آدم هالو اون اول دست توی سفرت ميکنه بعد هم دست توی جيبت."

-         اسماعيل آقا در حالی که دستهايش ميلرزيد و مرتب پکهای محکم به سيگارش ميزد و تمامی دود آنرا فرو مِيداد رو به اصغر کرد و چشمهايش را به چشمهای او دوخت و گفت:

-         " پدرش لعنت که فردا جلو اين پسره جوالق در نياد و ادامه داد ، اصلا بگو ببينم امشب تا اين وقت شب توی اين سرمائی که سگ رو بزنی از خونش در نمياد کدوم گوری بودی؟ "

-         اصغر تمام اعصابش بهم ريخته بود سرش بشدت درد ميکرد با خودش فکر کرد بهتره بگم و قال قضیه رو بکنم.

-         اسماعيل آقا دوبار پرسيد ميگم امشب کجا بودی ؟

-         اصغر گفت رفته بوديم سينما.

-         یکدفعه ننه علی ترکید:

-         " واويلا خدا ديگه روز خوش نميبينيم ، نگفتم این شهر هر بلائی را سر اين بچه ها مياره ." چهار زانو روی زمين نشست و شروع به گریه و زاری کرد. اسماعيل آقا گفت :

-         " پس گفتی که اين پسره از اونها نيست ، ها ؟ بله ديگه شاشت کف کرده ، حالا نون داريم ، خونه و خرج لباس مون هم که تامينه اجاره خونه مون هم که عقب نيفتاده ، قرض هامون رو هم همشو داديم ، قرض بانک هم که ديگه نداريم ، چهار صد و بيست تومن نسيه کلب علی بقال سر کوچه رو هم که داديم ، فقط مونده بود که تو پولها رو برداری بری عياشی زنهای لخت رو تماشا کنی ، خاک عالم توی سرت."

-         ننه علی که داشت هنوز هق هق گريه ميکرد سرش را بلند کرد و چند تا مشت محکم به سر خودش کوبيد و گفت :

-         " چرا خاک عالم توی سر اون ، خاک عالم توی سر من که اينها رو برداشتيم از اون ده خراب شده به شهر آورديم که به اين روز بنشينيم ، من جواب نکير و منکر رو توی اون دنيا چی بدم ؟ " و آرام صدای گريه اش را پائين آورد با گوشه چادرش اشکهايش را پاک کرد و دماغش را گرفت وگفت :

-         " همین پريروز توی مسجد درخت توت پای منبر سيد بحرالعلوم اين اقای نورانی بودم که ميگفت ، آهای زنها ، آهای مردها اين جونها را ول نکنيد هر کاری دلشون ميخواد بکنند ، شما پدر و مادر ها روز قيامت مسئوليد ، اقا که الهی نور به قبر رفتگانش بباره ميگفت ، بهائی ها در بدر بدنبال جونهای شما ميگردند تا اونها را از دين خارج کنند ، خود آقا قسم ميخورد که آشيخ احمد رمال خودش به عينه ديده که بهائی ها دختر ها و پسر ها رو جمع ميکنند بهشون ترياک ميدن ، معتادشون ميکنند ، وقتی هم که معتاد شدند هر کاری که گفتند بايد بکنند، خدا! کاشکی توی همون ده خراب شده ميمونديم و بشهر نميآمديمکه به اين درد گرفتار بشيم ، فردا جواب نکير و منکر رو چی بدم ." و باز زد زیر گریه.

-         اصغر نمی دانست چه بگويد ، آرام کنار ديوار چمباتمه زده بود ، سرش را ميان دستهايش گرفته بود و شقيقه هايش را که از درد داشت ميترکيد با انگشتانش ميفشرد.

-         اسماعيل آقا بالای سرش ايستاده بود و بر وبر نگاهش ميکرد. ننه علی دماغش را با گوشه چادرش گرفت سرش را بالا کشيد و گفت :

-         " اورگی مرگش عوض اينکه چهار کلاس سواد ياد گرفته و مينونه قران بخونه ، صوابی هم نصيب پدر و مادر و مرده هاش بکنه ميره زنهای لخت رو تماشا ميکنه ، خاک عالم توی سرم که پولهای ما به چه راه هائی باید خرج بشه. حاج آقای بحرالعلوم این سید اولاد پيغمبر ميگفت ، شبهای جمعه بچه هاتون رو بر داريد بياريد مسجد دعای کميل داريم ، قرآ ن سر ميگيريم ، ميگفت مرده ها شبهای جمعه آزادند روحشون سر ديوار هر خونه ای ميشينه، منتظرند که زنده ها يک خير و خيراتی ، يک نذری ، يک آيه قرانی براشون بخونند ، من که بیسواد و کورم نه خط ميتونم بنويسم ، نه کتاب بخونم ، دلم به اين خوش بود که بچه هام چهار کلاس سواد ياد بگيرند که اگر روزی مردم بتونند سر قبرم يک ايه قرآن بخونند، خدا ! روز خوش نبينی اصغر که نری پولها رو ندی زنهای لخت رو تماشا کنی ، عوض اينکه به اين آقا به اين سيد کمک کنيم ، آقا ميگفت ، نذر سيد ثواب هفصد شهيد را دارد.

-         آقا ميگفت ما به مردم دين ميديم اونها هم حق امام رو نبايد فراموش کنند، يک محله و يک سيد بحرالعلوم ، حالا ببين پولهای ما به کجا و در چه راههائی خرج ميشه. آقا ميگفت هر کس حق امام رو بده شب به شب جمعه يک در بهشت به روش باز ميشه ، من هم دو تومان داشتم دادم ، این هم مال اين دنيام هم مال اون دنيام."

-         يکدفعه اسماعيل آقا از جا در رفت ، بطرف ننه علی برگشت و گفت :

-         اِ  اِ  اِ  بيدين لامسب ، زنيکه ننه مرده ما داريم با بچه اش دعوا ميکنيم که چرا پولها رو توی چاه ميريزه ، ننه بچه ها از اون بد تره ، " و بعد با فرياد به ننه علی ميگويد :

-         " کی بتو اجازه داد که به اين شيخ مفت خور گردن کلفت لامسب که گردنش با تبر هم نميافته پول بدی ؟ از همين پولهاست که رفته ماشين پيکان نو خريده ، این مرديکه نکره از همين پولهای مفته که اينقدر تنه کلفت کرده ، توی ماشين که ميشينه نصف ماشين يه ور ميشه، ما خودمون از بی غذائی و نون ماست و سوزمه شديم يک پوست و استخون ، اگه مستحقی باشه خود مائيم." و آنوقت با فرياد ميگويد:

-         "  خدايا من از دست اينها چکار کنم ، بايد بذارم از شهر فرار کنم ، شما ها که پدر من رو در آورديد، من لامسب از صبح تا شب عرق ميريزم با اين سن و سال آجر بالا ميندازم ، گل لگد ميکنم که بتونم خرجمون رو در بيارم ، اونوقت اين مرديکه قرمساق ، اين شيخ نره غول شکم کنده با چهار تا زن عقدی  و سی تا صيغه و يک قبرستون بچه ماشين پيکان نو هم سوار ميشه ، آخه لامسب از همين پولهاست که مرتب ميره طاق و جفت زن ميگيره و و ماشين پيکان نو ميخره.

-         ننه علی که هوا را پس ديد به گوشه ای خزيد و مشغول ور رفتن به سماور ميشود و زير لب بطوری که اسماعيل آقا نفهمد

-         غرغر مينکند. اسماعيل آقا خونش به جوش آمده ، دهانش کف کرده دستش را در جيب ميبرد ولی پاکت سيگارش را پيدا نميکند، برف ننه علی برميگردد و با عصبانيت فرياد ميکشد:

-         " اين سيگار سگ مسب را چکار کردی ؟ " و بعد با تمسخر ميگويد:

-         " حتما اون رو هم قايم کردی که بدی به حاج آقای بحرالعلوم که هم مال اين دنيات باشه هم مال اون دنيات ، ها ؟ "

-         ننه علی تکانی به خودش ميدهد و ميگويد :

-         " خوبه خوبه ، بخدا اينقدر به اين سید اولاد پيغمبربی احترامی ميکنی پايش را ميخوريم. "

-         اسماعيل آقا بلند شروع به خنديدن ميکند وميگويد :

-         " از اول زندگی مون از وقتی خودمون رو شناختيم جز پا خوردن کاری ديگه ای نداشتيم ، زن، ما رو از چی ميترسونی ؟

-         بابای خدا بيامرزم ميگفت ، مرغابی رو از آب نمی تر سونند ، ما که از روز اول زندگيمون همش پا خورديم ، ديگه کدوم پائی است که نخورده باشيم." و بعد با خنده زهر اگينی که از اعماق وجودش بر ميخيزد ميگويد،" آره ما هر چی پا خورديم از اين زمونه و زمونه چِی ها بوده ، ولی حاج آقای بحرالعلوم از وقتی سر از تخم در آورده جز پای مرغ و خروس پای ديگه ای نخورده." و بعد با فرياد ميگويد ،" آخه اين شيخ حرومزاده رو چه به اولاد پيغمبر، اولاد پيغمبر اونه که همه کارش مثل اون باشه نه اين شيخ شکم دريده ولدزنا ، کلب علی ميگفت ، هر شب بعد از نماز مغرب ده نفر بيشتر دنبال اين شيخ نزول خوار راه ميافتند و التماس و زاری ميکنند که مهلت پرداخت قرضهاشون رو تمديد کنه ، آيا پيغمبر هم اين کارها را ميکرد. تازه هنوز  يک ماه نميشه که يک مغازه چهار بابی توی بازار باز کرده و فقط عبای نائينی ميفروشه ، دکانش را هم کس ديگری اداره ميکنه ، اوستا رجب بنا خودش چها ر روز اونجا کار کرده بود چيز هائی تعريف ميکرد که سر آدم شاخ در ميآره ،بخدا خوب نون دونی درست کردن ها ، حيف شمر که اينها بخواهند اولادش باشند چه برسه به اولاد پيغمبر. همين پريروز غلامعلی مندسن را فرستاده بود دنبال پولش ، زير آب و عرق رفتم که نداريم ، شندر غاز قرضمون رو بديم ، حالا اين از بچه اون هم از ننه بچه."

-         اصغر همانطور کنار ديوار چمباتمه زده و سرش را ميان دستهايش گرفته بود. اسماعيل آقا لبه کرسی نشسته بود، علی و صديقه که از سرو صدای آنها بيدار شده اند با نگرانی خاصی که در صورت و چشمهايشان هويداست قضايا را دنبال ميکنند. اسماعيل آقا رو به اضغر ميکند و ميپرسد :

-         " امشب چقدر پول سينما دادی ." اصغر سرش را بلند ميکند و ميگويد : " شش قرون ."

-         اسماعيل آقا ميگويد : " ميبينی همين سينما چی ها از اين آخوند های اولاد شمر با انصاف ترند."

ننه علی چند ضربه محکو به بر روی زانوهايش ميزند و با گريه ميگويد: " يا حضرت حجت آخر الزمان که گفته اند همين است ، بفرياد برس! "

و باز گريه اش را شديد تر ميکند و ميگويد: " خدايا بابای بچه که اينجوری باشه از بچه مگه ميشه توقع داشت که نره و هزا ر جور فسق و فجور رو هم نزنه و به اين راهها کشيده نشه ؟ خدايا  من چه خاکی به سرم کنم که سيد اولاد پيغمبررا با زنهای لخت توی تماشا خانه يکی ميکنند."

اسماعيل آقا پک محکمی به سيگارش ميزند، دود آنرا قورت ميدهدو ميگويد:

" کی اين شيخ حروم لقمه را با زنهای لخت تماشاخانه يکی کرد؟ بخدا لاخ موی اون زنها به هيکل اين ديوث ها شرف داره ، مگه يادت نيست صغرا زن مشدی عبا س ؟ مگه بهت نگفتم که رمضون تعريف ميکرد وقتی صغرا بعد اون قضيه به شهر فرار کرد سر از کجا در آورد؟ مگه صغرا همونی نبود که همه اها لی به سرش قسم ميخوردند؟ دامن صغرا رو کی لکه دار کرد؟ مگه غير شيخ احمد کس ديگه ای بود؟ مگه برات نگفتم که رمضون تعريف ميکرد صغرا ی به اون نجيبی توی تماشا خانه جلو هزار تا مرد عذب با لنگ های لخت رقص ميکنه؟ چرا من اينها رو گفتم ولی تو يا د ت ميره ، اگه مسلمونی بايد از همون حضرت حجت خجالت بکشی که اسم اينها رو به زبون بياری . اگه از من ميپرسی من ميگم خدا و نکير و منکر به صغرا ها کاری ندارند ولی افرادی مثل شيخ احمد رو با رود های توی شکمشان به سر در جهنم دا رشون ميزنند . "

اصغر سرش را از ميان دستهايش در آورد ، نگاهش را به پدرش دوخت و گفت : " بابا به جون خودت قسم ما سينما نرفته بوديم که زنهای لخت رو تماشا کنيم ، يک فيلم تاريخی بود ، از زمان برده ها ، ميگی دروغ ميگم ، بيا بريم فردا عکسهای دم درشو نشونت بدم. توی ا ين سينما برده های زندانی رو نشون ميدن. بابا بخدا اگه خود ت فيلم رو ببينی ميفهمی که زندگی ما دست کمی از زندگی اونها نداشته ونداره ، اونها هم همشون عمله و کاک کش و خلاصه مثل خود ما هستند ، تنها فرقی که با ما دارند اينه که آنها زندگی ميکردند که حقشان را بگيرند ، ما زندگی ميکنيم که قرضها مون رو که ديگرون برای ما درست کردن بديم. هيچ وقت هم اين قرضهای لعنتی تموم شدنی نيست ، تا عمر داريم بايد قرض بانک تعاون کشاورزی بديم. "

ننه علی به ميان حرف اصغر پريد وگفت:

خوبه خوبه تو يک وجب بچه نميخواد سر ما را شيره بمالی من هم توی ده وقتی بچه بودم چند بار تماشاخانه آوردند ، دیدم ، هیچ وقت هم اين چيز هايی رو که تو ميگی نشون نداده، يا عشق و عاشقی بوده و يا رستم و  ا فراسياب ؛

اصغر در حالی که ميخندد ميگويد:

آخه ننه جون قربونت برم ، اون که تو زمان بچگی هات ديدی يک قوطی بوده ، اين که من ميگم سينماست، يک روز خودم ميبرم نشونت ميدم ؛

ننه علی چادرش را جمع ميکند و با حالتی خشمگين چپ چپ نگاهش را از اصغر ميگرداند و ميگويد:

همين کارت مونده ، توی اين خونه که کسی دين و ايمون سرش نميشه ، حالا تو نيم وجب قد ميخواهی من رو هم از راه بدر کنی ؟

حاج آقای بحرالعلوم ميگه نگاه کردن به عکس گناه داره ، کسی که عکس بندازه بايد اون دنيا زندش کنه .

اسماعيل آقا با حالتی بر افروخته ميگويد:

زن اگه يک دفعه ديگه اسم اين مرديکه رو آوردی ميرم طلاقت ميدم جونم رو راحت ميکنم ، برو خانه بابای پدر سگت تا همينجاش هم که کشيدم بسه.

ننه علی که آماده گريه کردن است غرغر کنان ميگويد:

به بابای بد بخت من چکار داری بذار به هزار درد خودش بميره .

علی یکدفعه بميان حرف مادرش ميدود و ميگويد :

ننه منقل بو ميده ، نفسم گرفت .

ننه علی با عصبانيت رو به صديقه ميکند و ميگويد:

دختره گنده يه منقل رو هم نميتونی آتيش کنی ؟ بهت گفتم خوب ذغالها رو باد بزن جرق بشه بعد خاکستر ها رو بريز روش ، فردا خاستگار ميآد دختره گنده هنوز منقل رو ياد نداره آتيش کنه، به جهنم خودم رو از دست شما ها از بين بردم ، تو هم توی خونه بمون ترشيده بشی .

صديقه با جثه کوچک و ضعيفش به زحمت منقل را از زير کرسی بيرون ميکشد و به حيات ميبرد .

ننه علی داد ميزند :

صديقه مرده شوی ببردت در اطاق رو ببند  هوای اطاق رفت.

اصغر با تمسخر ميگويد:

ننه جون مگه اين اطاق هوايی هم داشت که بره ، همش بوی گاز ذغاله ، همون بهتر که در باز باشه بوی گاز ذغال بره .

ننه علی ميگويد :

فردا وقتی همه مون سرما خورديم و چائيدم پول دکتر و داوامون رو اصغر آقا ميدن .

اسماعيل آقا رو به علی ميکند و ميگويد:

بابا برو زير لحاف سرما نخوری .

علی کوچولو تا گلو زير کرسی ميخزد.

ننه علی داد ميزند صديقه !

صديقه سرش را از لای پرده بداخل اطاق ميکند و ميپرسد من رو صدا زديد ؟

ننه علی ميگويد :

ميگم ننه اين چادر نماز رو بپيچ  دور کمرت که سينه پهلو نکنی .

اصغر که از اين همه دعوا و سر و صدا و بوی ذغال سرش به شدت ميکوبد کتش را از کنار ديواربر ميدارد و روی شانه ا ش می اندازد و به حيات ميرود .

صديقه مشغول باد زدن ذغالها ست ، اصغر جلو ميرود باد بزن را ا ز صديقه ميگيرد و مشغول باد زدن ميشود ، ذغالها کم کم رنگ ميگيرند آتش ذغالهای قديمی به ذغالهای جديد سرايت ميکند ، اصغر به زيبائی آتش در دل سياهی شب که تمام حياط را روشن کرده است خيره نگاه ميکند .  تصوير و سايه شعله های آتش بر ديوار ها ميرقصند صديقه چشمانش را به صورت اصغر دوخته است و ميگويد:

داداش سينما خوب بود .

اصغر ميخندد و ميگويد :

آره  آ بجی

اصغر که دستش را بر روی سر صديقه گذاشته بر ميدارد و پيشانی او را ميبوسد ، لحظات پر احساسی ميان خواهر و برادر رد و بدل ميشود. صديقه داداش اصغر را خيلی دوست دارد ، موقعی که توی ده زندگی میکردند و هنوز به شهر نيامده بودند داداش اصغر براشون کتاب ميخوند ، سوا د ش کم بود ولی داستانهای زيادی بلد بود ، گاهی هم شعر ميخواند ، يک کتاب حافظ قد يمی داشتند که جلدش هم پاره شده بود ، گاه گاهی اصغر سری به اون ميزد ، شعر های حافظ رو خيلی خوب ميخوند ، خيلی از شعر های حافظ رو حفظ کرده بود . پدر بزرگش گفته بود که کتاب حافظ رو يکی از شهری هائی که از دست امنيه ها فرار کرده بود و به ده اونها آمده بود با خودش آورده بود، بعد هم کتاب رو جا گذاشته و از اونجا رفته بود. اصغر گاهی که صديقه و علی پيشش بودند براشون داستانهای قشنگ و پر شوری تعريف ميکرد ، داستانهای اصغر اينقدر پر احساس بود که بچه ها اشک توی چشمانشان حلقه ميزد ، گاهی صديقه گريه اش ميگرفت ، ولی علی که کوچکتر بود شايد کمتر ميفهميد ، شايد هم گريه کردن برای علی به راحتی  صديقه نبود . گاهی وقتها بغض گلوی خود اصغر را هم ميگرفت ، اونجا ديگه نميتونست داستانهاش رو ادامه بده ، ولی هميشه سعی ميکرد که اشکهايش را کسی نبينه .

اصغر به آتش ذغالها خيره شده بود ، ذغالها جرق شده بودند و گاهی يکی از آنها ميترکيد و جرقه هايش دهها تکه به اطراف پراکنده ميشدند. در آن سرمای زمستان کنار آتش ايستادن چه گرمای مطبوعی داشت ، ولی بالا تر از همه چيز ، سرخی آتش ، آتشی که در وجود اصغر بود تمام هستی ا و را ميسوزاند ، بيتابش ميکرد ، از خود بيخود ش ميکرد ، آتش درونش از آتش که در کنارش ايستاده بود گدازنده تر بود.

صدیقه چشمانش را به صورت اصغر دوخت و پرسيد :

دادا ش یکجا رفته بوديم رخت شوئی توی خونشون تلويزيون داشتند من هم رفتم پشت شيشه اطاق يک کمی نگاه کردم ، تا آقا اومد فرا ر کرد م. آقا هم سر ننه داد زد که بچه هات رو از توی دست و پا جمع کن ، آقا ميگفت :

اينجا که يتيم خونه نيست هر روز شش تا بچه رو با خودت مياری که ميخوای دو تيکه رخت بشوئی .

ننه هم سرش رو انداخته بود توی تشت و تند تند رختها رو ميشست و گريه ميکرد ، من پهلوش نشسته بودم و ميديدم که اشکهای ننه گر گر ميريخت توی تشت.

بغض به سختی گلوی اصغر را ميفشرد ، اصغر صديقه را که به او تکيه داده بود در آغوش گرفته بود ، از پشت پرده اشکهايش به شعله های آتش که در سياهی شب پای ميکوبيدند مينگريست.

صديقه ميگفت :

روز پنجشنبه باز ميريم اونجا ننه ميخواد رخت بشوره ، شايد بشه يک کم ديگه هم تلويزيون ببینم . دادا ش سينما هم مثل تلويزيون است ؟

گونه های جوان اصغر از سرخی گل انداخته بود ، اشک در چشمانش حلقه زده بود . صديقه دوباره سئوا ل کرد . دادا ش سينما هم مثل تلويزيون است ؟

اصغر بزحمت بغضش را فرو ميخورد ، و ميگويد : آره آبجی جون .

صديقه ميپرسد :

داداش ا گر يک دفعه ديگه اگه خواستی بری سينما من رو هم ميبری ؟ اصغر به شعله های فروزا ن آتش خيره شده است ، اصغر بار ها اين شعله ها را ديده بود ولی امشب ديدن اين شعله ها چيز ديگری را به اصغر ميآموخت ، چيزی را که سالها به دنبالش گشته بود ، و امشب بعد از ديدن آن فيلم لذت نگاه کردن به آتش ، آتش وجودش را شعله ور تر ميساخت.

صديقه یکبار ديگر سئوال کرد:

دادا ش یکبار که خواستی با فتح الله بری سينما من رو هم ميبری ؟

آره  دادا ش قول ميد م ، من و تو علی و فتح الله با هم بريم سينما.

صدای اسماعيل آقا از توی اطاق بلند شد:

مثل اينکه امشب ما بايد از سرما بميريم ، ها ؟

صديقه هول شد وشروع به دادا ن خاکستر ها بر روی آ تش ها کرد.

اصغر ايستاده بود و نگاه ميکرد ، افکار متعددی اورا به خود مشغول کرده بود ، آرام دستش را بر روی شانه صديقه گذاشت و گفت:

آبجی يادت باشه که آتيش زير خاکستر باز هم آتيشه.

صديقه با جثه کوچکش منقل را برداشت و در حالی که نفسش را به زحمت بيرون ميداد گفت :

خدا کنه ديگه ايندفعه بو نده .

اصغر پشت سرش گفت :

مطمئن باش آبجی ، آتيشی که خوب جرق شده باشه هيچوقت بو نميده .

صديقه تا صبح از شوق قولی که دادا ش اصغر به او داده بود خواب به چشمش نيامد ، مرتب با خودش فکر ميکرد که سينما چگونه جائی ميتواند باشد ، و لحظاتی را که به تلويزيون خانه آقای جواهريان خيره شده بود را بياد ميآورد.

دم دمای صبح صديقه با لبخند زيبائیبر روی لبانش بخواب رفت .

علی و صديقه توی يک پله کرسی ميخوابيدند.

ننه علی ، اسماعيل آقا و اصغر هر کدام پله ی خاص به خودشان را داشتند. شب سردی بود ، علی مرتب لحاف را از روی صديقه ميکشيد، و صديقه تا گلو زير کرسی خزيده بود. هنوز آفتاب ندميده بود که همه از خواب برخاسته بودند ، جز صديقه و علی.

ننه علی سر لحاف را از روی صديقه کشيد و گفت :

تا لنگ ظهر نخواب  اگر فردا شوهر کنی تا حالا بايد صد تا کار را کرده باشی ، بلند شو نمازت قضا شد.

صديقه خيلی خسته بود ، شب را خيلی دير به خواب رفته بود، به زحمت بلند شد و از در بيرون رفت. اصغر به پشتی تکيه داده بود و تا کمرش زير کرسی فرو رفته بود و کتاب جيبی کوچگی را ميخواند.

صدای ننه علی به گوش ميرسيد که به اسماعيل آقا ميگفت :

بچه ها هر چی داشته باشند از من دارند ، اين حرفهای من بود که پسره رو براه آورده ، خدا سايه حا} آقای بحرالعلوم رو از سر ما کم نکنه ، هر چی برکت هست از او داريم و صدقه سر جد ش  ، باز به اين سيد نورانی فحش و بد و بيراه بده .

اسماعيل آقا که حال يکی به دو کردن با ننه علی را نداشت گفت :

قبر پدر تو و حاج آقای بحرالعلومت و راهش را کشيد و رفت. صديقه نمازش را خوانده بود و بغل داداش اصغر توی يک پله کرسی نشسته بود و به کتاب او نگاه ميکرد. چقدر آرزو داشت که بتواند بخواند و بنويسد. داداش اصغر قول داده بود که سال ديگر صديقه را به اکابر بگذارد، تا بتواند بخواند و بنويسد. صديقه چشمانش را به به صورت اصغر دوخت و گفت :

داداش من کی بايد برم اکابر؟

اصغر گفت :

اول مهر که همه مدرسه ها باز شد ، شايد هفت ماه ديگه.

صديقه گفت :

من که از خدا ميخواستم که همين فردا مدرسه ها باز بشن.

اصغر گفت :

آبجی مدرسه ها بسته نيستند ، ولی اول مهر که بياد دوباره همه نام نويسی ميکنند ، بعد ما هم ميريم اسم تو رو مينويسيم ، البته من سعی ميکنم که ا لفبا را تا آنوقت يادت بدم که هم بتونی بنويسی و هم بتونی بخونی، يادت باشه امشب کهاز سر کار برگشتم یادم بنداز ا لفبا رو برات بنويسم که روز ها از روش تمرين کنی، امشب يک دفتر و مداد هم ميخرم و با خودم برات ميآرم ، تا مشقاتو اون تو بنويسی ، تا موقعی که خواستی بری سر کلاس ، همه درسها رو فوت آب باشی.

چراغ گر سوز بر روی کرسی ميسوخت و دود ميزد، ننه علی وارد اطاق شد و به صديقه گفت :

ننه چراغ رو بکش پائين داره دود ميزنه ، بلند شو چائی رو بذار آقات م[واد بره سر کار، ننه علی رو به اصغر کرد و گفت:

ننه زيارت رو به اسم هر کی ميخونی من و آقات رو هم دعا کن. ميگم ننه تو که سواد داری بر دار اقلا صبح به صبح يک دعا از مفاتيح الجنان بخون ميگن ثواب هفتصد شهيد کربلا رو داره.

اصغر با شنيدن اين حرف شروع  به خنديدن کرد.

ننه علی که داشت از خنده های اصغر عصبی ميشد گفت:

چيه سر صبح اينقدر کر کر راه انداختی؟ سر دعا که کسی نميخنده .

اصغر که خنده هايش آرام تر شده بود پرسيد:

ننه اين اعداد و ارقام رو هم حتما حاج آقای بحرالعلوم به خوردت داده  ، ها ؟

ننه علی که از اين شوخی اصلا خوشش نيامده بود با حالتی جدی گفت :

چی چی رو به خوردم داده ؟

اصغر گفت :

همين که خودت گفتی ثواب هفتصد شهيد کربلا رو داره .

ننه علی گفت :

آره ننه نميدونی توی مسجد مردم چقدر از علم اين سيد نورانی صحبت ميکنند.

اصغر گفت :

اره از اسمش معلومه دريای علومه .

البته معلومه ديگه کسی که بحر علوم باشه بايد هفتاد دو شهيد کربلا رو هفتصد تا بمردم قالب کنه.

ننه علی گفت :

چی چی رو قا لب کنه تو هم شدی بابات که دشمن خونی اين سيد اولاد پيغمبره.

اصغر گفت :

مادر جون من فقط ميگم که امام حسين و يارانش که شهيد شدند بيشتر از هفتاد و دو نفر نبودند ،حالا چطور حا} آقای بحرالعلوم گفتند هفتصد شهيد کربلا ف حتما اشتباهی رخ داده .

ننه علی که آماده شروع نمازش بود گفت :

يعنی تو يک ا لف بچه بهتر از امام مسجد ميدونی که چند نفر با امام حسين بودند؟ اصلا يک کرور آدم با امام حسين بوده ، بسه ديگه سر صبح اول صبح سر بسرم نذار نمازم قضا شد.

اسماعيل آقا در حالی که وارد اطاق ميشد گفت :

آقا ، خدا بداد اونهائی برسه که امسا ل نه خونه ای دارند ، نه يک من خاکه ذغا ل که خودشون رو باهاش گرم کنند ، اين سرمای بی پير مثل تير توی استخون آدم فرو ميره ، سرمای خشک که ميگن يعنی اين .

بعد از خوردن چای اسماعيل آقا رو کرد به اصغر و گفت بلند شو بريم بابا.

من حاضرم  ، بايد بريم سر گذر اوستا عباس ، ميگن اونجا هميشه کار هست.

ننه علی ميگويد به امید خدا و آنها از خانه خارج ميشوند.

علی کوچولو هنوز خوابيده بود ، ننه علی داد زد :

علی جون پسر خودم بلند شو ننه چائی بخوريم و رفت بالای سرش دستی به پشتش کشيد، علی خميازه ای کشيد و توی پله کرسی کش و قوس ميرفت ، دلش نميخواست صبح به اون زودی کرسی گرم را رها کند.

ننه علی گفت :

بلند شو پسرم ، ميخواهيم بريم سر کار ديرمون ميشه.

صبح سردی بود ، باد به شد ت تمام ميوزيد، تمام سطح کوچه را يخ کلفتی پوشانده بود ، درب خانه ها مرتب باز و بسته ميشد و خبر از آغاز روزی جديد را ميدا د.

روزی جديد برای کارگرانی که در تمامی سالیان زندگی با رنج کمر شکن کار از صبح قبل از طلوع آفتاب گاه تا پاسی از نيمه شب تنها برای تامين هزينه خوراک خويش در تکاپو بودند ولی هرگز نه شکم سيری داشتند و نه هيچگاه تامين آينده ای در وقت از کار افتادن و پيری.آنروز هم مانند روز های ديگر سپری شد. روز ها و ماهها به سرعت برق ميگذشتند ولی هيچ تغييری در زندگی يک نواخت و طاقت فرسای آنان روی نميدا د. يکشب وقتی اسماعيل آقا به خانه باز گشت تمام پيکرش در تب شديدی ميسوخت ، چند روزی بود که حالش اصلا خوش نبود و مرتب سرفه ميکرد ، ولی برای اينکه روحيه اش را حفظ کند ، حاضر به استراحت در خانه نبود. هر چند که به لحاظ مالی هم اجازه اين کار را نداشت ، اگر يک روز اسماعيل آقا در خانه می ماند ، چندين روز تمام خانواده در مضيقه مالی قرار ميگرفت. اگر ميشد تمام طلبکار ها را هم دست به سر کرد ولی بانک تعاون کشاورزی شوخی بردار نبود. اين بار مثل اينکه کار خيلی بيخ پيدا کرده بود. سرفه های او سرفه های معمولی و سرفه سرما خوردگی نبود. البته چندين سال بود که اسماعيل آقا سرفه های شديد ميکرد ، و هر وقت ننه علی چيزی در اين مورد ميگفت ، اسماعيال آقا در جواب ميگفت:

اين سرفه ها از اين سيگار لاکردار اشنوه ويژه است ، البته بايد کمتر بکشم ، ولی نميشه ، خشت ما از خرند در رفته.

چند شب قبل که سرفه کرده بود از سينه اش خون آمده بود . علی کوچولو جلو پدرش مينشست و ميگفت :

بابا ديگه برام آواز نميخونی ؟

اسماعيل آقا چشمان بی رمقش را از هم باز ميکرد و ميگفت :

بابا جون وقتی خوب شدم هر شب برا ت  آ وا ز ميخونم .

ننه علی رفته بود پيش حاج آقای بحرالعلوم و قضيه شوهرش را گفته بود ،  ا و هم پنج تومن  ا ز ننه علی گرفته بود ، يک تيکه نبات را دعا خوانده بود و گفته بود نبات داغ درست کن بده مردت بخوره خوب ميشه ، پسر خادم مسجد هم که دعای بازو بند دستخط حاج آقای بحرالعلوم را ميفروخت  هر ظهر وشام توی مسجد راه ميآفتاد و با صدای بلند در مدح بازو بند شعر ميخواند و هر بازو بند را دانه ای دو تومان ميفروخت. حاج آقای بحرالعلوم به ننه علی گفته بود يک بازو بند بخرد و به بازوی راست اسماعيل آقا ببندد.

عباس آنروز مشغول فروش دعای بازو بند بود که ننه علی وارد مسجد شد.

عباس داد ميزد و ميخوند:

دعای بازو بند حضرت علی ، کشايش کار ، غلبه بر دشمن ، عزت و سعادت ، فتح و پيروزی ، دفع تمام اليا و بليا ، دعای مهر و محبت ،عزيز شدن نزد بزرگان ، باطل شدن سحر ، رفع کسادی ، زبان بند ، تيغ بند ، بازو بند ، چشم زخم ، ننه علی جلو رفت و ايستاد تا عباس مد حش در مورد بازو بند تمام شد، ننه علی خوشحال بود که دعای بازو بند رفع هر گونه مريضی و و بلايائی را ميکند ، و باز نان آور خانه اش ميتواند بر پا بايستد و سالم و قبراق بزندگيش ادامه .

عباس با ديدن ننه علی جلو آمد و پرسيد:

دعای بازو بند ميخوای ننه؟

ننه علی گفت قيمتش چنده ؟

عباس گفت :

حاج آقای بحرالعلوم گفتند دعا فروشی نيست ، هديه ا ش دو تومنه.

ننه علی گفت :

من دوازده  قرون بيشتر ندارم ، ميشه هشت قرون بقيه اش را بعدا بدم ؟

عباس گفت :

حاج آقا گفتند که  ا ز دو تمومن کمتر نفروشم ، به کسی هم نسيه ندهم .

ننه علی هر چی التماس کرد فايده ای نبخشيد.

عباس ميگفت :

دعا ها دونه ای دو ريال بيشتر برای من نداره ، حاج آقا گفتند اين پولها جای دوری نميره ، صرف مصارف دينی ميشه.

ننه علی دست از پا دراز تر به خانه باز گشته بود.

آنشب اصغر تا صبح نخوابيد ، اسماعيل آقا مرتب سرفه ميکرد. اصغر تمام شب بالای سر پدرش نشسته بود و همانطور که به صورت آفتاب سوخته او که در تمامی عمرجز زجر و رنج  زندگی هيچ نچشيده بود مينگريست ، دندان بر هم ميفشرد و قطرات اشکش ا ز روی موهای تازه رسته سبيلش بزير ميغلطيد و ميآنديشيد. اصغر به تمامی دوران کودکيش ، به دهشان ، به اينکه چقدر پدرش کار ميکرد. وقتی به شهر آمدند با هم سر گذر ميآيستادند، با هم کار ميکردند ، ظهر ها با هم زير آفتاب داغ تابستان و يا سرمای خشک زمستان دستمالهای نانشان را در ميآوردند ، هر چند که اکثرا نان بود و ماست ولی گاه که گوشت کوبيده ای از آبگوشت شب اضافه آمده بود را با هم تقسيم ميکردند. اسماعيل آقا هميشه لقمه های آخر را نمی خورد و ميگفت ، بخور بابا تو جونی بيشتر از من احتياج داری. بغض چنان گلوی اصغر را ميفشرد که ميگفتی ده ها دست بر گلويش فشار ميآورند ، از خود بيخود ميشد،

نميدانست چه بايد بکند.

علی و صديقه خوابيده بودند ، ننه علی از خستگی کار روزانه سرش را به ديوار تکيه داده بود و نه در خواب که دربيهوشی بسر ميبرد.

اسماعيل آقا دست اصغر را در دستهای خود گرفته بود و لبخند ملايمی را بر لب داشت. گاه چشمانش را از زور سرفه ميگشود به چهره خيس اصغر در زير نور چراغ گرسوز خيره ميشد ، دست ا و را تکان ميداد و لبخند ميزد،

اصغر بر انگشتان زمخت و کارگری پدرش بوسه ميزد.

گوئی تمامی دنيا را برای اسماعيل آقا در آن لحظات در وجود اصغر خلاصه کرده بودند ، قلبش از اشکهای اصغر که بر گونه های جوانش ميلغزید بهم ميفشرد.

آنشب نيز به صبح رسيد ، اصغر از خانه بيرون رفت و سر گذر اوستا اکبر ايستادو

فتح الله آمد و اصغر جريان را برای او شرح داد.

فتح الله پرسيد چرا به دکتر نبرديش ؟

اصغر گفت پول نداشتيم.

فتح الله پرسيد حالا حالش چطوره؟

اصغر گفت تقريبا توی بیهوشی بسر ميبرد ، تمام شب را خون سرفه کرده ، گاهی بيدار ميشه ، باز از هوش ميره.

فتح الله گفت معطلش نکن بزن بريم.

اصغر گفت کجا؟

فتح الله گفت ، بريم برداريم ببريمش دکتر.

اصغر گفت :

من که گفتم پول ندارم.

فتح الله گفت :

من هم ندارم ولی ميريم تهيه ميکنيم.

اصغر گيج شده شده بود ، پرسيد :

از کجا ميخوای تهيه کنی ؟

فتح الله گفت کاريت نباشه فقط زود راه بيفت.

بخانه که رسيدند ننه علی بالای سر اسماعيل آقا نشسته بود و داشت با قاشق چای به دهان او ميريخت.

در آن موقع روز ننه علی از ديدن اصغر تعجب کرد و پرسيد:

ننه جون مگه سر کار نرفتی ؟

اصغر گفت :

آمديم با فتح الله بابا رو ببريم دکتر

ننه علی پرسيد پول از کجا؟

اصغر گفت :

اقا فتح الله از دوستانش تهيه کرده ، امروز بعد از مدتها آقا فتح الله سر گذر اوستا اکبر وايستاده بود.

ننه علی گفت :

آقا خدا شما رو از ما نگيره ، آخه شما چرا به زحمت بيفتيد؟

فتح الله گفت :

مادر جون حالا وقت تعارف نيست ما وظيفه داريم به همديگر کمک کنيم ، شايد دفعه ديگه که من احتياج به کمک داشتم شمت دستم روگرفتيد و کمک کرديد . و بعد رو به اصغر کرده ميگويد:

کت اسماعيل آقا کجاست بيار تا تنش کنيم.

فتح الله به اصغر گفت :

زير بغلش رو بگير بلندش کن بذار روی پشت من.

اصغر گفت :

من خودم ميبرمش.

فتح الله گفت :

تعارف نکن دست بکار شو.

اسماعيل آقا را گذاشتند روی پشت فتح الله و از در خارج شدند.

دکتر بعد از معاينه پرسيد :

شما هر دو پسرش هستيد؟

اصغر گفت من پسرش هستم.

دکتر گفت:

اينطور که معلومه پدرت ساليا ن است که مسلوله .

اصغر با تعجب گفت ، مسلول ؟

دکتر پرسيد ، يعنی شما تا حالا نميدونستيد؟

اصغر گفت :

ما ميدونستيم که خيلی سرفه ميکنه ، ولی خودش ميگفت از سيگاره.

فتح الله گفت :

دکتر حالا بايد چکار کنيم؟

دکتر گفت :

کار زيادی از دست من ساخته نيست ، من ميتونم چند تا قرص بدم که حداقل تبش پائين بياد، بايد برويد با بيمارستان مسلولين صحبت کنيد، اگر جا داشتند ا و را آنجا بخوابانيد. الان اين نسخه را از داروخانه بگيريد ، قرصها را روزی سه تا و از شربتی که نوشتم روزی چهار قاشق آش خوری بهش بدهيد.

اسماعيل آقا را برداشتند و به خانه آمدند.

وسط راه فتح الله گفت :

من ميرم دارو ها را از داروخانه بگيرم ، تا تو برسی خونه من هم رسيدم.

اصغر با جثه ضعيفش پدرش را کول گرفته بود و به خانه ميبرد.

اسماعيل آقا که نای حرف زدن نداشت ، آهسته لبانش را به سر اصغر نزديک کرد او را بوسيد و با صدای آهسته ای ناليد:

پسرم من هيچ وقت نتوانستم زندگی خوبی برای شما ها فراهم کنم ، هميشه در رنج و سختی بسر برديد ، حالا هم که پير و مريض شدم مرا کول ميگيری و اين طرف و آنطرف ميبری .

اصغر از حرفهای پدرش متشنج شده بود ، هاله اشکی که در دور چشمانش حلقه بسته بودمانع اين بود که بتواند جلو پايش را خوب ببیند. زمين لغزند و پر برف بود ، اصغر سعی ميکرد بر خودش مسلط شود تا بتواند کنترلش را بر روی برفها حفظ کند ، برای اينکه به پدرش دلداری داده باشد گفت :

فتح الله هميشه ميگه ، ما روزانه بار سيستم را بر دوش ميکشيم ، اين تو نبودی که دوست داشتی تنها برای ما نان تهيه کنی و نمی توانستی ، بلکه اين اونها بودند نون تو رو می قاپيدند و می قاپند ، فتح الله ميگه تا شاه باقيه وضع همينطوره ، بايد يک فکر اساسی کرد.

اسماعيل آقا گفت :

خدا خودش تو و فتح الله رو حفظ کنه ، از قول من از فتح الله معذرت بخواه که در موردش بد قضاوت کردم ، اصغر اسماعيل آقا را توی پله کرسی گذاشت و چيزی نگذشته بود که فتح الله وارد شد ، يک بخا ری نيز با خودش  آ ورده بود. بخاری را به ننه علی داد و گفت :

شما ها مريض داريد و بيشتر از ما به اين احتياج داريد ، اين هم داوا های اسماعيل آقا ، از شربت روزی جهار قاشق آش خوری بهش ميديد ، قرص ها رو هم روزی سه تا ، دکتر گفت ، توی ظرفی که به اسماعيل آقا غذا ميديد سعی کنيد بچه ها غذا نخورند ، ظرفها را خوب بشوئيد.

ننه علی پرسيد:

مگه چی شده ؟

فتح الله گفت :

چيزی نيست  ا نشاالله هر چه زودتر خوب ميشه، فقط بايد کمی بيشتر تر و خشکش کرد، دکتر ميگفت اين مريضی چند سالی هست که با اسماعيل آقا همراه شده ، انشا الله با اين قرصها و دوا ها از بين ميره ، تازه من و اصغر امروز ميريم بيمارستان ببینيم جا هست که او را بخوابانيم ، اگر بتونيم جا گير بياريم مطمئن باشيد که خيلی زود تر خوب خواهد شد .

ننه علی که از اين همه صفای فتح الله دگرگون شده بود گفت:

فتح الله خان شب وقتی از سر کار برگشتيد بيائيد اينجا با اصغر شام بخوريم ، الان ميرم از سر بازار سبزی ميگيرم ، نون ماست و دوغ و سبزی ميخوريم.

فتح الله گفت:

خيلی خوشحا ل ميشم ما د ر باشه برای يک شب ديگه امشب کار دارم.

ننه علی گفت :

شايد مادرتان  د لواپس ميشن ؟

فتح الله گفت:

مادر من سالهاست که عمرش رو داده به شما.

ننه علی گفت :

خدا مرگم کی ؟

فتح الله گفت وقتی من بچه بودم.

ننه علی گفت :

خدا رحمتش کنه ، نور به قبرش بباره ، کجا خاکش کردن تا برم سر خاکش يک فاتحه ای بخونم و

فتح الله گفت راهش خيلی دوره ،  وقتی اسماعيل آقا حالش خوب شد يک روز جمعه دسته جمعی همگی ميريم اونجا ، و خدا حافظی کرد و با اصغر از در خارج شدند.

اسماعيل آقا در عرض اين مدت خيلی ضعيف شده بود ، رنگ از صورتش رفته بود ، مرتب در حالت اغماء بسر ميبرد ، گاهی بيدار ميشد ولی طولی نميکشيد که دوباره به حال اول  فر و ميرفت.

اصغر و فتح الله به بيمارستان مسلولين مراجعه کردند ولی بیمارستان پر بود و برای يک ماه بعد وقت ملاقات ميدادند که دکتر مريض را معاينه کند. افراد چند سال توی صف ميماندند ولی راه به بيمارستان نمی يافتند.

آنشب اصغر خسته و کوفته به خانه آمد ، يک استکان چای خورد و بربالين پدرش نشست تا دوا های او را بدهد، صدای گريه آرام علی کوچولو او را به خود آورد ، اول فکر ميکرد که صدا از بيرون اطاق است ، ولی ديد علی زير لحاف گريه ميکند، پيش رفت لحاف را کنار زد ، علی کوچولو زانو هايش را روی شکمش جمع کرده بود و به پهلو خوابيده و گريه ميکرد. اصغر دستی بر سر علی کشيد و پرسيد:

چی شده علی جون چرا گريه ميکنی؟

علی جوابی نميداد و هر لحظه بر شدت گريه اش افزوده ميشد، ننه علی گفت شايد دلش درد ميکند:

اصغر پرسيد دلت درد ميکنه علی جان ؟

علی که گريه اش آرامتر شده بود گفت :

چرا بابا ديگه خوب نميشه ؟ چرا بابا ديگه آواز نميخونه؟

اصغر که بغض به سختی گلوی خودش را ميفشرد علی را بغل کرده بود ، محکم او را در آغوش ميفشرد و مرتب ميگفت :

قول ميدم تا چند روز ديگه بابا حتما خوب بشه.

ننه علی و صديقه هم آرام ميگريستند.

ننه علی در حالی که دماغش را ميگرفت گفت :

آقات تمام روز رو خون سرفه کرده ، من رفتم پيش حاج آقای بحرالعلوم ، حاج آقا گفت برو امام زاده دخيل ببندکه بچه هات واگير نگيرند. آقات از صبح تا حالا مرتب ناله ميکرد ، دهنش قفل شده بود ، نمی تونستم يک قاشق دوا به حلقش بريزم ،  ا لحمدالله  از وقتی تو آمدی حالش بهتر شده ، يک کمی چشماش رو باز کزده ، از صبح قدرت تکون دادن سرش رو هم نداشت.

اصغر گفت :

انشاالله که هر روز بهتر و بهتر بشه ، آنشب نيز به صبح رسيد ، اسماعيل آقا چشمانش را باز کرده بود .

اصغر گفت :

ماشاالله حال بابا امروز خوب خوبه ، اصغر دستمال نانش را برداشت ، نگاهی به صورت پدرش انداخت ، نگاههای پدر و پسر تلاقی کرد ، آه که اصغر چقدر پدرش را دوست داشت ، وضع مريضی پدرش ، و فکر اينکه شايد او ديگر خوب نشود تمام پيکرش را به آتش ميکشيد. اصغر آرام کنار پدرش نشست ، عرق چهره و پيشانی اسماعيل آقا را با دستما لش  پاک کرد ، خواست حرف بزند عقده گلويش را گرفت. به سختی بغضش را فر خورد و به آرامی پرسيد :

بابا امروز بدون تو سر گذر کی وايستم ف و اشک از چشمانش سرازير شد.

اسماعيل آقا با دستهای درشت و زمختش شانه اصغر را گرفت و او را بطرف خود کشيد و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت :

سر گذر فتح الله .

اصغر به چشمهای پدرش خيره شد ، در آن لحظات برق زندگی  ا ز آ ن ميباريد ، اصغر تا بحال چشمان پدرش را اين چنين شفاف و غرق در نور نديده بود.

اصغر همينطور که توی حياط ميرفت با خودش فکر ميکرد ، کاش پدرم سالم بود و باز سرم داد ميکشيد و دعوا ميکرد.

ننه علی داد زد :

اصغر ، ننه ، اگه فتح الله امشب کار نداشت بيارش خونه با هم شام بخوريم.

اصغر درب حياط را باز کرد ، دالان تنگ و تاريک حياط با باز شدن در نور را بلعيد ، اصغر قدم به کوچه گذاشت و در را بست.

چند لحظه بعد همسايه ها از خانه هايشان بيرون ريخته بودند ، هر کس از ديگری جريان را ميپرسيد.

ننه علی دم درب حياط غش کرده بود ، صديقه توی حياط موهايش را می کند و فرياد ميکشيد، علی کوچولو کنار کوچه ايستاده بود و گريه ميکرد و چشمانش به يک نقطه زمين ثابت ميخکوب شده بود.

صديقه شيون کنان به کوچه ميدويد و باز به حياط بر ميگشت.

لحظه به لحظه همسايه ها بيشتر و بيشتر ميشدند.

هر کس چيزی ميگفت . عده ای از زنان همسايه کنار ننه علی که بيهوش افتاده بود شيون ميکردتد.

ماشين پيکان نو حاج آقای بحرالعلوم وسط کوچه ايستاده بود و خون جوان اصغر تمامی صحن کوچه را فرا گرفته بود.

حاج آقای بحرالعلوم وسط کوچه ايستاده بود و ميگفت:

خدايا خداوندا از سر تقصير اين جوان بگذر ، من که گذشتم ، آخه هر چه بوق ميزنم ، انگار که نه انگار که داره ماشين ميآد ، ولی خوب هر کسی اجلی داره ، اجل همه هم دست خداست.

علی کوچولو وسط جمعيت روی خونهای داداش اصغر راه ميرفت و گريه ميکرد .

زنهای همسايه سعی ميکردند که ننه علی را بهوش بيآورند ، يکی سرکه آورده بود ،يکی تربت دم دماغش ميگرفت .

ننه علی دهانش کف کرده بود و خرخر های شديد ميکرد.

علی کوچولو گوشهايش را تيز کرد ، آری صدای جغد بگوش ميرسيد . صدا چه نزديک شنيده ميشد. جغد توی درخت خانه همسايه لانه کرده بود.

زنها کمک کردند و ننه علی را به اطاق آوردند.

مرد های همسايه پارچه سفيدی آورده بودند که اصغر را جمع کنند.

حاج آقای بحرالعلوم ميگفت :

امروز صبح منزل حاج آقای جواهريان دعای ندبه داشتيم ، حالا تماشا کن ما چطور گرفتار شديم، حتما اون آقايون منتظرند.

علی کوچولو توی اطاق به مادرش که بيهوش افتاده بود نگاه ميکرد و قطرات اشک چون جويبار مرواريد بر گونه های کودکانه اش ميلغزيد.

عکس داداش اصغر در حالی که لبخندی بر لب داشت در گوشه طاقچه اطاق ديده ميشد که چشمانش را بر صورت پدرش دوخته بود.

اسماعيل آقا آرام در بسترش آرميده بود.

بر گوشه لبش خطی از خون خشکيده بود

و صدای جغدی که هنوز به گوش ميرسيد.

 

Nawid_Akhgar@hotmail.com

Copyright © 2005-2006 All Rights Reserved for "www.nawidakhgar.com "      نقل و بازچاپ مطالب بدون ذکر ماخذ ممنوع است

تماس با ما kontakt